تبليغاتX
سينمايي هاي من
يادداشت هاي سينمايي بهروز. سينماي جهان و سينماي ايران.

            

«تو هنوز بچه‌ای، این چیزها رو نمی‌فهمی.»

«تو هنوز بچه‌ای، این چیزها رو درک نمی‌کنم.»

این چیزها، همان چیزهای خاصی هستند که حتی بزرگترها که خیلی چیزها را می‌فهمند به سختی تاب می‌آورند. که در آن سن عاشق کسی می‌شوی که 10 سال از خودت کوچکتر یا بزرگتر است. در آن سن و با آن خانواده‌ای که دوستش داری، کسی پیدا می‌شود که همه‌ی دانسته‌ها و داشته‌هایت را زیر سؤال می‌برد. زندگی شاید همین باشد.

IMDB

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:30  توسط بهروز  | 

                

وقتی فیلم هندی به فیلمی متفاوت تبدیل می شود نتیجه چندان هم رضایت بخش نیست. پر می شود از کپی برداری های خام دستانه از نسخه های موفق و شبه موفق دیگری که تلاش کرده اند قدم از دیوار شلوغ بالیوود فراتر بگذارند. معمولن این گونه بلندپروازانه قدم برداشتن فیلم های هندی خیلی از هم پاشیده از کار در می آیند. این یکی باز سعی کرده است خودش را در سطحی از تعادل نگاه دارد. بازی ها و کاراکترها و حتی چهره پردازی ها کپی برداری های نخ نمایی از کاراکترهای امتحان شده ی پیشین است. موسیقی و خط موازی داستان نیز گرته برداری نه چندان دلچسبی است از نسخه های نسبتا موفق هالیوودی. در کل کولاژی است از فیلم های خوب و بیشتر متوسط که به زحمت از کار در آمده است. با همه ی شخصیت پردازی های ناقص و نصفه نیمه اش و همام حرفی که نه تازگی دارد و نه به شکل بدیعی بیان می شود، نمونه ی کامل یک فیلم هندی خارج از کادر است.

IMDB

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:29  توسط بهروز  | 

            

مقایسه ی زبان گفتاری این فیلم دهه ی 40 با فیلم های امروز هالیوود مرا وا می دارد از خودم بپرسم که آیا به واقع گویش مردم  در طول 60 سال به این اندازه تغییر می کند؟ یا زبان گفتاری هالیوود از آن زبان فاخر و شسته و تمیز به زبان معیار و شل و ول و نامفهوم امروزین تغییر ماهیت داده است؟ آیا زبان امروز مردمان را رسانه ها شکل می دهند یا برعکس؟ تاثیر غیر قابل انکار رسانه بر همه ی ابعاد زندگی آدمی در این ایام تا کجا پیش رفته است؟ زبان که رویه ی خارجی و بیرونی است، تفکر و شکل ذهنیت آدمیان در این بین چه تغییری از سر گذرانیده است؟ آیا کالبد انسان به خانه ای مملو از بیگانگان تبدیل نگردیده است؟   

IMDB

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:21  توسط بهروز  | 

            

فقط موضوعی که انتخاب کرده جذابیت داره. موضوع به این خوبی رو که می‌شد باهاش یه فیلم سینمایی خوب ساخت، با پرداخت نامناسب، کارگردانی ضعیف و تدوین بی چفت و بست و بدتر از همه پایان جلف، به یک تله‌فیلم ضعیف تبدیل کردن کار واقعن دشواری بوده که آقای باشه آهنگر به خوبی از پسش بر اومده. آقای خپل هم دستی بر این آتش داشته. فیلمی که توش سارا خوئینی‌ها افتخار بازی رو میده خوب معلومه که دست آقای خپل هم توش هست، حتمن. حیفِ بازیگرای خوبی که به دست این گروه ناتوان هرز رفتن. همین دو روز پیش مصاحبه ای رو درباره اسب حیوان نجیبی‌است با کارگردان اثر می‌خوندم که توش اشاره شده که نمای بسته یکی از حسی‌ترین و قوی‌ترین نماهای سینمایی‌است که می‌تونه حس عظیمی به تماشاگر منتقل کنه که توی اسب... به عمد کم کار شده و تو این تله‌فیلم هم به خوبی مشخصه که کارگردان حتی یک نمای بسته‌ی خوب نداره و حسی‌ترین پلان‌ها رو با دکوپاژ افتضاح نابود کرده. نمی‌دونم به کی و چیِ این فیلم سیمرغ دادن آقایان. حیف یک ساعت و نیم وقت که پای این فیلم تلف کردم. و باز هم حیف این موضوع نه چندان بدیع ولی قابل بحث که خرابش کردن. با این موضوع دو فیلم دیگه هم به یاد می‌یارم یکی مال خیلی سال پیش که تو همین ایران خودمون ساخته شد و مردِ مرده با چهره باندپیچی برگشت به داستان و یکی هم که تقریبن همزمان با همین فیلمِ رویاها تو هالیوود ساخته شد با بازی‌های قابل قبول و پرداخت مناسب. قابل قیاس نیست. پیشنهاد می‌کنم به دیدن همان فیلم هالیوودی برادرز اکتفا کنی و این یکی رو به هر قیمتی شده نگاه نکنی. دوستانه میگم پنج دقیقه هم براش زیاده.

محمدرضا مقدسیان- لوح (پایگاه فرهنگ و ادب فارسی)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 17:26  توسط بهروز  | 

نمی‌دونم بعضی از این فیلم‌ها رو برای چی می‌سازن. نه گره‌ای، نه ماجرای هیجان انگیزی، نه درام متفاوت و نه بیان و زاویه دید جدیدی. یک داستان تکراری به یک شکل تکراری، با بازی‌های نه چندان درست حسابی و البته کم ظرفیت برای شخصی مثل جک نیکلسونِ افسانه‌ای با درخشش‌اش، با پریدن از قفس‌اش. آن مردک اوون ویلسون هم هیچ رنگی ندارد، و نه بازیگران نقش اول که به زورِ تفنگی که به سمتشان نشانه رفته است بازی می‌کنند انگار. یک طنز ضعیف و لاجون که در طول فیلم کش می‌آید و یک پایان آن‌کادر شده‌ی بی‌معنی. فقط چون می‌گذارد خودش باشد او را انتخاب می‌کند. تمام حرفی است که فیلم می‌زند. حرف بزرگی است که به شکل حقیرانه ای لای تصاویرِ نچسب کَم‌رنگ و گُم‌رنگ شده است.

imdb

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 15:9  توسط بهروز  | 

                         

این فیلم ناف رو از لای فیلم‌های هالیوودی دست‌فروش سرکوچه خریدم. قابل توجه بود ولی این روزها حس نوشتن نیست کلن. اما دربارش چند تا مطلب خوندم که خوب بود. هم نقد داشت و هم معرفی فیلم‌ساز. و البته این‌جا اومدم اینو بنویسم که اگه کسی آدرس اینترنتی آقای شیروانی رو داره بده که در راستای نظریه پرداخت آزادانه‌ی حق مؤلف که خودم واضع آن هستم، هزینه لذتی که از دیدن فیلمش بردم بتونم به حسابش پرداخت کنم. در جهت حمایت از تولیدات داخلی.

اما درباره فیلم. به نظرم همون‌طور که خود فیلم‌ساز و منتقدان گفتن جسورانه و البته بدلیل تجربی بودن خالی از کاستی به خصوص در روایت نیست که البته باز هم ارزش دیدن رو که داره هیچ حتی می‌شه گفت در این ژانر اثر ماندگار و قابل توجهی در تاریخ سینمای ایران خواهدبود.

ناف/ نقد فیلم . بیژن کیا

ناف/ فیلم‌هایی که می‌بینیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 22:23  توسط بهروز  | 

     

الحق‌والانصاف که این فیلم هیچ حرفی برا گفتن نداشت. نه داستان قابل توجه، نه پرداخت خاص و نه هیچ نقطه اوج یا موفق دیگری. یه روایت ساده بود که از ابتدا از کف شروع کرد و همون طور رو زمین کش‌اومد و آخر هم هنوز رو زمین ولو بود. یه داستان یه خطی که دیدن کلش با خوندن سیناپسش هیچ فرقی نمی‌کنه. نه اوج و فرودی که بیننده‌ای مثل من رو بخواد نگه‌داره پاش. با چند تا کلیشه‌ی رو شیشه‌ی اتاق نوشتن فرمول اساسی ماجرا و جلسه کسل کننده بازپرسی و عشق بازی در مستراح. یه مشت حرف و دیالوگ و نمایش روابط بیمارگونه یه عده که میخوان نابغه دونسته بشن. اما هدف کارگردان حتمن این نبوده. شاید پایبندی زیاد به واقعیت رخ داده و روایت به ظاهر تاریخی ماجرا از منظر کارگردان دچار کلیشه‌های امریکایی شده. درواقع کارگردان (دیوید فینچر) با این فیلم استوره ای که می‌توانست از روند تولید بزرگترین و گران‌ترین کالای مجازی حال حاضر دنیا در ذهن داشت خورد کرده فرستاده لای دست هزاران داستانِ ساده‌ی امریکایی دیگر. ساده‌ی زرد.

Imdb

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 21:5  توسط بهروز  | 

فکر نمی‌کردم از فیلمی که باندراس توش بازی کرده باشه این‌قدر خوشم بیاد. طلبه زیاد داره یارو ولی بازیگر مورد علاقه من نیست. احساس می‌کنم به دلیل چیزهای دیگری به غیر از توان بازیگری جا باز کرده برا خودش. شاید بد شناختمش، هرچند فیلم زیادی هم ازش ندیدم. بگذریم. بیشتر ایده فیلمه که جالبه و سوالی که مطرح کرده درباره هدف زندگی و طمع انسانی برای شهوات مختلف به خصوص ثروت و قدرت (تو بخوان خدایی کردن) و البته موضوعات خاص زمینی و ماورائی. جالبه که اشاراتی که به خلقت می‌کنه یه جاهایی همون هاست که تو این فیلم کوتاه هم ازش بهره بردن دریاره تمثیل روایتی از خلقت. یه دونه تیکه داغ سکسی داره و یه تعلیق داستانی که اتفاقن بد هم از آب در نیومده. به خصوص لحظه ای که یه مشت از گره‌های داستان باز میشه و قصه به سرازیری می‌افته. با پاسخ دادن به همه‌ی سوالات سطحی که تا این لحظه فیلم رو سر پا نگه داشته بوده. خوب بدک نبود. بیشتر از همه این روایتی که از ذرات خدایی و تشابه‌اش به عشق میکنه و همه مفاهیم غیر جسمانی دیگر که در علمی‌ترین نظریه آفرینش هم وجود داره. چیزی که هست (حس می‌شه) اما هیچ‌جا دیده نمی‌شه.

Imdb

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 10:49  توسط بهروز  | 

کلن من با انیمیشن‌های والت‌دیزنی حال می‌کنم. به خصوص هرکول رو خیلی دوس داشتم. اینم اِی بدک نیس، به خصوص که یه جور افسانه‌اس و اون شهر زیبایی که شبیه انگلستان می‌مونه از نظر جزیره بودن و پادشاهی بودن‌اش هم خوب برا بچه‌های این زمونه قابل فهم تره لابد. اما یه کم به نظرم داستانش رو ساده کرده. تعلیق نداره و با اینکه همه‌ی داستان های کودکان به خیر و خوشی تموم میشه اما این دیگه خیلی یک خطی و مستقیمه. همه شخصیت‌های دوست داشتنی‌اش – به خصوص ماهیتابه‌ش – هم نتونستن جبران کنن این کمبود رو. اما رو هم رفته بازم دوست دارم ببینمش، به اندازه کافی کودکانه هست.

پ‌ن: راستی موهای بلند دخترک تو رو یاد کدوم داستان می‌ندازه؟ مامانِ رستمِ خودمون.

Imdb

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 2:10  توسط بهروز  | 

روده‌هام اومد تو دهنم. این وقت شب، تنهایی، به این میگن فیلم ترسناک وسط زندگی مجردی. یه مشت هنرپیشه افتادن به جون من. نفهمیدم میخوان هم‌و بکشن یا من‌و. خداییش دانشجو مهندسی برق به این راحتی بمیر ندیده بودم. به این راحتی؟1 خدایا، به حق چیزای ندیده. 

Imdb

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 1:47  توسط بهروز  |