
دوستی زنگ زده به گله گذاری که شما با من چه کردید و چه و چه. از قراردادی که بد اجرا شده بود و وضعیت ناخوشایندی که در آن گرفتار بود و ... بگذریم. وسط نگاه کردن داستان جین آستن بودم، همین فیلم رمانتیک فاخر. طبق معمول در محیطی نیمه اشرافی در انگلستان. این زندگی نویسندگان، آن هم از نوع اناثش، مایه ی فیلم شدن یک ژانر شده است برای خودش.
داستان آرام اوج می گیرد و با تصمیم های منطقی یک انسان شرور/ تو بخوان شوریده که نوشتن اولین و آخرین معبودش است فراز و نشیب می گیرد و در یک فقدان عاطفی عمیق به قعر نوشتن در می غلطد. شاید ایده آل بودن داستان و شخصیت ها کمی خط کش خورده به نظر بیایند امّا از یک فیلم انگلیسی نباید انتظار خرق عادات هزاران ساله را داشت. برداشتی از زندگی نویسنده ای را دیدم که چیزی از آن نخوانده ام. حالا شاید سخت بتوان تصاویر کتاب هایش را از خاطره ی این داستان جدا کرد.

بد هم نیس در 13 سالگی بری تو کما و 30 ساله که شدی و همه ی این دردسرهایی که ما می کشیم رو ترک کردی بیای بیرون و یه 100 هزار دلار برنده بشی تو یه مسابقه که به شکل مسخره ای توش برنده شدی و زن رقیبتم قر بزنی و به زندگی در حال گذر مردم هم برینی / یا بشاشی و یا بالا بیاری روشون و قهرمان بشی. همچین خوب هم نیستا. پس کی میخوای بزرگ بشی تو.

گویا قبلاً هم دیده بودمش. یا شاید در خوابی یا جایی دیگر گذری به آن کرده بوده ام. در هر حال آشنا بود. با خود حرف زدن ها و روایت کردن هایش. تنهایی کردن ها. در خود تنیدن های خواب ها و رویاها و خاطراتش.
رویاها را با چنان نورپردازی هایی در تاریکی و روشنایی در آورده است که واقعاً شک می کنی که خواب است یا رویا. یا همان طور که می گوید اثر یک داروی مدهوش گر. در این جهان که همه به گونه ای در آن تنهایند و هردم دست به انتخابی نو برای رهایی/ تو بخوان فرار از این تنهایی می زنند و باز تنها و تنهاترند. این همه اطرافیان، چه واقعی و چه خیالی و در رویایمان، در اطرافمان حرف می زنند و ما با خود تک گویی می کنیم. تو گویی جلوی دوربین یک هنرمند بیمارِ دیگر ایستاده ایم و برای نقشی اتود می زنیم. کات.
بعضی ها حرفی دارند برای گفتن. می خواهند ابزاری برای بیان مناسب آنچه در خود پرورانده اند، که اندیشیه می خوانندش، بیابند. بعضی ها که هنر سینما می دانند این حرف را می زند و تمام. با چیزی دل مشغولند، بازی بازی می کنند. کنه ی ذهنشان شده. تا بیرون نریزندش راحت نمی شوند، سبک نمی شوند. مثل بعضی نوشتن های ما نویسنده ها.
امّا بعضی، چنان با چیزی، تو بخوان اندیشه ای، عمیق دست به نردند که هرچه در حوالی آن فیلم می سازند یا می نویسند خالی نمی شوند. مثل من که از تو خالی نمی شوم با هر چه نوشتن هایم و یا ... بگذریم. گاهی هم آنچه می خواهند بگویند به قدری بزرگ یا عمیق یا وسیع است که هرچه می گویند یا به هر شکلی که بیان می کنند تمام نمی شود. مسعود کیمیایی را می گویی؟ مثلاً یکی او. حالا بعضی چنان هنرشان رشد می کند و در آن توان مندند که هر یک حرف را به زبان ها و با بیان های گوناگون، از زوایای گوناگون دیگر تکرار می کنند و تو لذت می بری از این که هر بار انگار حرفی نو می زنند. همه ی اینها را قبل از تماشا کردن فیلم سیمای زنی در دوردست فکر کردم و حول و حوش علی مصفا گمانه زنی می کردم.
حالا که بیست دقیقه از فیلم گذشته و تازه صدای اکتورس اصلی از پشت تلفن شروع به پای نهادن در دامنه ی اوج فیلم گذاشته است این را نوشتم.
که بگویم علی مصفا یک فکر ناب داشته است و از چیدمان عوامل فیلم، از مشاور فیلم نامه تا موسیقی و تدوین و چه و چه مشخص است که کار کرده است روی ایده اش.
صدای جذاب و معصوم کسی/ ناشناسی که تو را از پشت تلفن تهدید به خودکشی می کند! به شدت جذاب است. چه فکری می کنی؟
***
چه کسی خواب می بیند؟ دبیر ادبیاتمان، وقتی اولین انشایم را خواندم، تفقد کرد که: "... کین هنوز از طلیعه ی سحر است..." یا ... همچو چیزی. همان سؤال همیشگی مطرح است که آیا من آن پروانه ای هستم که خواب میبیند انسان است یا انسانی که خوب دیده است در حال پرواز است؟ و آن داستان خورشید که: داستان خودت را می گویی و نگاه می کنی، می بینی داستان دیگری است و داستان دیگری را بیان می کنی و باز می بینی داستان خودت است و ... داستان های تودرتو ادامه دارد. پایانی نیست. گاهی برای فرار از بطالت بیهوده عجله می کنی. می رسی و باز ... خالی است. خودت را گم کرده ای در شهر. در آینه. شهری که در حال ویران شدن است. همسایه گانت را نمی شناسی. شاید هرکدام یک آشنای دیرین باشد. شاید هرکدام از آنها خود تو باشی. این خوابی است که هر شب میبینی و هر روز صبح دوباره آن را خواهی دید. گاهی با فواصل طولانی . گاهی پشت سر هم. چنان که با هم قاطی می شوند. گاهی میان یک خواب بیدار می شوی و سر از خواب دیگری در می آوری. دوستی درآن خواب، اینجا قصد هلاکت کرده است. همسایه ی امروز در خواب فردا تو را زیر خواهد گرفت و فرار خواهد کرد.
علی مصفا پس از ساختن این فیلم، سخت دست به انتخواب می زند. ناخودآگاهش رشد کرده است. دیگر نمی نشیند به دلش هر کاری به آسانی. از این هنرمندان چند تا داریم؟ حالا... آیا حرفش را زده است و تمام؟ یا ... مانده است که چگونه تمامش کند. روایتی دیگر باید بیابد. این به دلش ننشسته است. بار دلش را کم نکرده است شاید. شاید.
کم پیدایی علی آقا!

مرگ رویاها، یا همچو چیزی. جادوی تصویر و موسیقی و سینما. سینمای ناب. دقیقاً همان رویایی که دنیای غیر واقعی نامیده می شود. کندن از اوهام و گام نهادن در واقعیت به غایت سخت شده است. یک جایی رویاهایمان گره خورده اند به واقعی زندگی مان. هر چند شمعون از بالای آن برج که هم نماد نزدیکی به خداست و هم دوری گزیدن از گناهکاران زمینی در حالی که به چشمانت خیره شده است از فرامین مقدس الهی می گوید: و مهمتر از همه "به خود اجازه نده که در اندیشه ای خام بسوزی"

خیلی دقیق است. بینهایت دقیق بیان شده است. با آن نافرمانی نهایی که همه ی پاکی ها و نیایش ها را تباه می کند. یک نگاه نو را به آن رویایی/ تو بهوان اندیشه ای پرتاب می کند مه راه بازگشتی از آن نیست. تو بگو مرگ فرا می رسد. غیر از این استکه مرگ و نیستی در این جهان را به حیات در جهان ای دیگر یا مثل معتقدین به تناسخ در بدنی دیگر معنا کرده اند؟! خروج از جسمیت فانی و رسیدن به جاودانگی که از اوصاف پروردگار است و ... جادوی مجازی اندیشه ها که روی نوارهای سیاه جان می گیرند و تو را / و مرا به آم اندیشیه ای بالا یا فرو می برند که در آن ... ایم.


بعد از مدت ها، فیلمی که دوباره پس از پایان گذاشتم از ابتدا شروع شود. که ریز شوم بر روی نشانه ها. یکی به دلیل تدوین خاصش که چند داستان موازی را – 3 داستان موازی را – در هم تنیده بود و دیگر به دلیل زبانش که مجبور بودم بیشتر روی زیرنویس ها دقت کنم. حالا یک بار دیگر باید وقت بگذارم و فیلم را تماشا کنم. عشق سگی، زندگی سگی یا ... هرچی
پیوندها:

فیلم the mission را ندیده بودم. تو یکی از DVD های رابرت دنیرو بود و مانده بود تا بعد. اتفاقی از mbc Persia پخش می شد که دیدمش و چه جالب که تا هنوز به عنوان نمونه جنایات استعمار از سیمای ضرغامی پخش نشده است( به دوران لاریجانی هم قد می داده است ). هرچند مبلغین بینوا را به نوعی تبرئه کرده است اما باطن قدرت و سیاست را که حتی کلیسای کاتولیک را بلعیده است نشان می دهد. هرچند، فیلمی که بازیگران معلوم الحالی چون رابرت دنیرو ، جرمی آیرونز با فضاحتی که در خسارت با بینوش به راه انداخت و لیام نیسون یهود پرست که بعدها در فهرست شیندلر خودش را نشان داد در آن ایفای نقش کرده باشند نباید هم از سیمای مقدس نظام میمون مان پخش شود. نعوذبلّا.
من این روزها خودش به خودی خود دچار رقت قلب مفرت شده است و از این فیلم ها هم نگاه می کند که خیلی پا می گذارد رویش و از اینی که شده است له ترش می کند. هی. آن از استرالیا [که پر از نیکول کیدمن دوست داشتنی بود] و بد تر از آن، این از این. با بازی دوست داشتنی من، لیام نیسون، با آن حضور شاهکارش در فهرست شیندلر اسپیلبرگ. با این فیلم بسیار آزارنده و بی وقفه اش. البته که بینهایت امریکایی است [پرهیز می کنم از هالیوودی خواندن ناخواسته اش] ولی ... بی نهایت هم فشارت می دهد. له ترت می کند. این عشق لعنتی. این عشق باپدرِ لعنتی.

از این جیمز باند خیلی تعریف کرده اند، که جم باند ترین جم باندهاست بعد از شون کانری. ما که از این فیلم دومش خیلی استقبال نکردیم. یکمش را هم که کلهم تحویل نگرفته بودیم. یک مشت گذشت و خاک خورد و نمی دانم کجا انداخته ام اش. خیلی از از تب و تاب افتادن اش تعریف کرده بودند و انسانی تر بودنش و البته ناامیدی ای که در طول فیلم با اوست تا انتها که گردنبند محبوب از دست رفته اش در نسخه قبلی را که من ندیده ام که چگونه به نامردی از دست داده است و حالا فقط پر از کینه ی شخصی ای است که درونش را می خلد تا کی انتقام بگیراند- می اندازد توی برف ها!-. حالا چرا تا زمان انتقام آن کارهای دیگر را انجام می دهد من هم در عجبم. اگر سکانس آخر را می کشیدند می آوردند سکانس دوم می گذاشتند و مابقی را کلهم حذف می کردند هم چیزی از ایشان کاسته نمی گردید! تازه آن هم چه انتقام گرفتنی، چیزی در مایه های زکّی!
پوستر خوبی هم برایش انتخاب کرده اند فقط سایه ای از جیمزباند باقی مانده است.
باور نمی کردم که پس از سالها از تماشای سه گانه رمبوی استالونه اینقدر خوشم بیاید. همان قهرمان به شدت آمریکایی که این همه به سخره گرفته بودیمش حالا یکی از اسطوره های سینمای امریکا (بخوانید هالیوود) است. باید اعتراف کنم که به شدت از دیدنش خوشم آمد. نه فقط بخاطر حس نوستالژیکی که نسبت به فضای آن دهه های رویایی امریکا داشتم، بلکه بیش از آن به دلیل اینکه مثل فیلم های این روزها به هیچ وجه سعی نمی کند خودش را ضد هالییوود جابزند. ساختارشکن و چه و چه. هنوز اولین خون را از دوتای بعد دوست تر می دارم، هرچند رمبو 3 که خود استالونه همان طور که دلش میخواسته است پرداخته اش خیلی انسانی تر است.