
يك داستان زيبا از يك نويسنده ي فوق العاده وقتي بوسيله ي يك كارگردان توانا به فيلم تبديل شود حاصل چنين فيلمي است كه به اعتراف كساني كه نسخه ي جديدي از اين داستان و با همين نام را ديده اند هنوز تأثير گذارتر و دلنشين تر است. شايد به قاعده ي فيلم هاي آن دوره از برخي از مؤلفه هاي جالب توجه امروزي مثل سكانس هاي روابط سكسي به مانند يك اثر هنري ناب نوشتاري گذشته است و تصوير آنرا به تخيل بيننده وا گذاشته است، امّا اثر بخش بودن آن روابط را نيز كه محور اصلي قصه مي باشد تحت تأثير منفي قرار نداده است و حتي اين عدم گشايش كامل رابطه ي طرفين ماجرا خود حس تعليق فيلم را بدليل عدم آگاهي مخاطب از جزئيات آن فزوني داده است.
از نظر داستاني نيز با استواري اي كه در اصل اثر وجود داشته است* بيننده را در عين آزردن و قلقلك دادن احساسات گوناگون درونش، از عشق و نفرت و حسادت و غيرت و چه و چه، به فكر وا مي دارد و با عدم نتيجه گيري از پيش آماده شده براي روايت ( با وجود نمايش بخشي از سرانجام داستان در آغاز آن) مخاطب را با شك دروني بيدارشده اي وا ميگذارد. تماشاگري كه نمي داند آيا بايد به دنبال كشف حق و باطل در اين اثر باشد و از آن زاويه به اين اثر نگاه كند و يا با ديدي منطقي تر همه ي داستان را به صورت مثالي از دنياي واقعي دريافت كرده و با بيداري حاصل شده از كنارش بگذرد و يا بگونه اي كاملا هنري با آن رابطه برقرار كرده و پس از رهايي از كلانجارهاي دروني و كمي دست و پنجه نرم كردن با كلاف سردرگم نمايش زندگي آن را به كناري نهاده و به دنبال داستان ديگري براي درگيري اي ديگرگون بگردد.
اثري است كه به قول لوليتا در سكانس پاياني آخرين ملاقات پدرخوانده- عاشق اش به آن اشاره مي كند؛ "زندگي همينه"
* به گمانم كوبريك در اجراي فيلم نامه بسيار به اصل اثر ناباكوف وفادارتر بوده است. آنهايي كه آن را خوانده اند لطفا نظر دهند تا من نيز بدانم آيا ظنم درست است يا نادرست.

اي كاش چندي قبل از تماشاي اين فيلم به طور خلاصه و گذرا نگاهي به آن نينداخته بودم و نيز نقد محسن آزرم به فيلم نامه اثر را كه نوشته ي گويلرمو آرياگا است نخوانده بودم. البته كه محرك اصلي من براي تماشاي اين فيلم، در اين روزهاي كم كاري، غلاوه بر توصيه ي دوستان همين نقد نيز بود كه بيش از پيش مرا وادار كرد كه فيلم را نگاه كنم. جالب اينجاست كه با اطلاع از كليت ماجراي فيلم به دلايل فوق الذكر، گمان مي كردم كه فيلم در سكانس تصادف و در واقع در ميانه داستان به نقطه ي اوج و پايان روايت برسد، البته روند انجام روايت نيز اين حس را بيشتر تقويت مي كرد، ولي برخلاف گمانم دقيقاً در عطف دوم ماجرا و در واقع پايان حقيقي آن، فيلم به اوج رسيد و تقريبا همهي گره ها به آرامي و در آن لحظه گشوده شدند. 
نكته ي جالب اينجاست كه دقيقا افرادي كه گمان مي كردند كه انسان هايي بودند كه پس از گذر از تنگناي حادثه هاي زندگي به روندي نرمال و بي دردسر رسيده اند درگير ماجرايي مي شوند كه همه شان را به سوي گذشته ي نادلچسبشان رهنماست. ولي اين تكان شديد بر اثر روي داد انتهايي و مؤلفه هاي موجود در كل روند زندگي شان با پختگي حاصل از اين تجربيات تلخ، قهرمانان باقي مانده را به ايستادگي در برابر مشكلات در ادامه ي حيات فرا مي خواند.
شايد براي زنان داستان هركدام پناهي و يادگاري به جاي بماند تا خاطره ي رنج ها يشان را با آرزوي شادي هايشان تحمل كنند.
سايت:
http://www.21-grams.com/index.php

فیلم آبی كیشلوفسكی را تماشاكردم. ببخشید، گوش كردم و دیدم. خوب البته زبان اصلی و همراه با زیرنویس انگلیسیِ دیالوگ هایش كه فرانسه است. چه سخت است كه سعی كنی نریشن انگلیسی را گوش كنی و زیرنویس انگلیسی دیالوگ فرانسوی را بخوانی و سعی كنی هر دو را بفهمی و از دست ندهی و با هم قاتیشان نكنی. البت كه بیشتر به نریشن و در واقع فیلم گوش كردم تا توجه به دیالوگ ها. با این كه نریشن یك ریز ادامه داشت و تقریبا پا به پای تصاویر می آمد پشت سر هم و خیلی خیلی درگیرمان می كرد باخود و حرف ها و توصیفاتش فرصت فكر كردن نمی داد بهمان ولی نكاتی كه از تصاویر و سبك فیلمساز برایمان باز می گفت جالب انگیز ناك بود. نمی دانم هدف از این ساختار فقط ایجاد نوآوری بوده است یا لایه های دیگر و اساسی تری هم در پی دارد كه من از درك آن عاجزم. البته این موضوع با اعتقاد من به خصوص در دایره ادبیات منافات دارد. منی كه گمانم بر حضور هرچه كمرنگ تر راوی و عدم دخالت مستقیم وی در اثر است. مساله ای كه به سختی در سالهای اخیر بوسیله ی خیلی هنرمندان به چالش كشیده شده است. خلاصه اینكه من جرئت ندارم در باره فیلم آبی نظری بپراكنم، چه، بسیاری از دوستان سینما شناسم چنان نسبت به سه گانه كیشلوفسكی متعصبند كه ... بماند.

چند هفته پیش به طور اتفاقی فیلم گذری برهند را كه سینما 4 نشان میداد تماشا كردم. از آن فیلم های رئالیستی رمانتیك با دست مایه قرار دادن تفاوت های فرهنگی شرق و غرب در بستر هندوستان مستعمره انگلستان. البته گویا فیلم براساس رمانی با این داستان ساخته شده است.
تا قبل از روی دادن آن سانحه ی ماوراء طبیعی در یكی از غارهای هند، برای آن دختر انگلیسی، داستان كاملا معمولی است و تنها كینه جویی ها و احساسات عادی انگلیسی ها و هندی ها را نسبت به یكدیگر نشان می دهد. اما پس از آن رویداد و تا پایان فیلم دو موضوع بیش از هر چیز دیگر نمود دارد؛ یكی اینكه پایان ماجرا كاملا قابل پیش بینی و كلیشه ای بود، ولی با این وجود چگونگی رسیدن به آن سرانجام محتوم چنان به آرامی و زجر آور روی داد كه كفر بیننده را در می آورد. دوم اینكه در این بخش نیات سیاسی فیلمساز بیش از قسمت اول نمود پیدا می كرد. تغییر ناگهانی قهرمان هندی و البته مسلمان فیلم پس از آن ماجرا و كینه ای كه به دل گرفت و تا سالها از یاد نبرد با اینكه بطور استعاری به وجود چنین حسی در میان شرقیان و به خصوص هندیان نسبت به انگلستان استعمارگر دارد، وقتی در كنار آشفتگی جامعه هند قرار می گیرد در واقع یك ضد تبلیغ برای آن جامعه به حساب می آید. كسی و جامعه ای كه حتی پس از گذشت سالها تهمتی كه بر اثر سوء تفاهمی پیش آمده است حتی در برابر دوستی ها و حمایت های بسیارِ فرد انگلیسی به آنها نمی بخشد. تنها شخصیت های نسبتا با ثبات فیلم رئیس انگلیسی و استاد هندی كالج اند كه از ابتدا تا انتها در جایگاه به حق خود، هركدام به سبك خود، ایستادند و از كج راهی به دور ماندند.
داستان رومئو- ژوليت شكسپير را نخوانده ام. فقط در حد نقل قول ها و اشاراتي كه گاهي در ديگر آثار هنري به آن شده است با اصل ماجرا آشنايي داشتم. به قدرت مي توانم بگويم تنها نقطه ي برجسته ي فيلم هم همان داستان فيلم است كه به گمانم حتي خيلي خيلي بهتر از اين و رمانتيك تر از اين نيز مي توانست به فيلمي در اين قالب تبديل شود. نمي خواهم توانايي هاي بازيگران و ديگر هنرمندان فيلم را دست كم بگيرم، ولي دست كم مي توانم بگويم مرا راضي نكرد. البته داستان هنوز تأثير گذار و آموزنده است ولي به ديد من دقت و وسواسي كه بايد براي تبديل اين داستان بزرگ به فيلم مي شد انجام نپذيرفته است.
به عنوان مثال روايت شروع و پايان داستان كه بوسيله ي يك گوينده ي اخبار تلويزيون بيان مي شود خيلي كليشه اي و ساده انگارانه اجرا شده است. گويا هدف اين بوده است كه به همان نسبت كه ديگر فاكتورهاي فيزيكي داستان امروزين شده اند نوع روايت نيز از داخل كتاب ها خارج شده و به تلويزيون كشيده شود كه به گمانم اين عمل به گونه ي نه چندان مناسبي روي داده است. سكانس ابتدايي درگيري جوانان دو خانواده نيز بيش از اندازه تخيلي ساخته شده است، بقدري كه مي توان آنرا حتي تخمي – تخيلي خواند. ولي روي هم رفته تا با روايت امروزيني از آن داستان آشنا شويم، به يك بار ديدنش مي ارزد.
كارگردان: Baz LUHRMANN بازيگران: جني مك كارتي، جان وو، لئوناردو دي كاپريو، كلارا دانس و ...

آقا این فیلم كلی رویم تأثیر گذاشت.
نمی دانم آن جمله كلیدی كه سرهنگ توی هتل گفت كه : امید زندگی اش در تمام این سال ها این بوده است كه یك روز صبح از خواب بیدار شود و زنی كه شب، گرم در آغوشش گرفته بود، هنوز در كنارش باشد و بتواند بوی خوش و گرم زن را حس كند. آیا به واقع همه ی زندگی همین است. البته امیدی كه به دل من نوعی راه یافت این بود كه این مسأله هم مثل بسیاری مسایل دیگر فقط مبتلا به من نیست و خیلی های دیگر نیز با آن درگیرند. از جمله همین مسأله كذایی كه فكر می كنم تقریبا ً همه با آن به گونه ای و لااقل در بازه ای از زندگی درگیرند و گرفتاری ایست كه برخی را سخت در خود گم كرده است.
فقط نمی دانم آن حس بوی خوش زن چقدر آن گونه كه وی می گوید لذت بخش و حقیقی است باید از آنها كه آنرا تجربه كرده اند پرسید. شاید وی نیز در خیال باطل این سالها امید به عبث داشته است. و ما بسیار دیگران نیز اینچنین.
حقیقت این است كه برای من نوعی كه، تاكنون تقریبا همان گونه بوده است. همه دختران در نظرم به یك اندازه می توانسته اند آن رول را بازی كنند. شاید زمانی این احساس نسبت به همه از بین رفته و گاهی اوج گرفته است ولی به همه به یك میزان و یك چشم نگریسته ام. همه شان به یك اندازه به القوه می توانسته اند آن نیاز را برطرف كنند اگر می خواستیم. براستی چرا هیچ گاه نخواسته ایم؟ آیا به دنبال معجزه ای می گردیم؟

اگر این فیلم را كه اكثراً برپایه دیالوگ است مثل من ببینید چون من مختان خواهد گوزید. صدا چندین ثانیه پس از تصویر و زیرنویس انگلیسی چندین ثانیه پس از آن به گوش و نظر می رسیدند. علاوه بر آن لهجه ی به شدت امریكایی برخی بازیگران این فیلم به شدت امریكایی مزید بر علت بود...
اگر به غیر از رابرت دنیرو و داستین هافمن دو نفر بازیگر معمولی امریكایی در نقش های اصلی فیلم بازی می كردند عمراً صد سال سیاه این فیلم را نگاه نمی كردم در آن حال خواب آلودگی نیمه شب.
البته موضوع فیلم كه ایجاد جنگ روانی و تبلیغاتی علیه دشمنان امریكا بوسیله كاخ سفید را نشان می داد حتما نیاز به چنان وزنه هایی برای اجرا داشته است. چنان سیاست جنگ ورزانه ی امریكا را به استهزا كشیده بود كه نگو و نپرس. البته كه این موضوع را با آلوده كردن همه ی متخصصان رشته های مختلف امنیتی و هنری و ... به عموم گسترش داده بود كه از بار این امر بردوش حكومت گران بكاهد. اگر چون من فقط به آن دو بازیگر دوست داشتنی علاقه مندید به دیدن این فیلم بنشینید و الّا...

تكان دهنده بود. دلم مي خواهد همين الان دوباره بگذارم و تماشايش كنم، اما مي ترسم. از تكرار اين داستان وحشت دارم. به واقع اسم مناسبي برايش انتخاب كرده اند. روياپردازان همين است سرانجامشان، با احساس زندگي مي كنند و با احساس هم مي ميرند، بدون اينكه اندكي تعقل به كار گيرند. زندگي شان بازي بچه گانه اي بيش نيست. در رويا زندگي مي كنند و به بهانه ي عشق حقيقت را نديده مي گيرند.
جاهايي كه قهرمانان فيلم نقش هايي كه ديده بودند بازي مي كردند به ياد داستان عاشقيت در پاورقي افتادم. اما تأثيرگذاري اين فيلم به دليل عبور داستان از روي لبه ي تيغ رخ مي دهد. اندكي از خطاصلي و هدفش منحرف نشده است. اگر كمي به اين سو يا آن سو متمايل مي شد فاتحه فيلم خوانده بود.
نكته اي كه يكي از نقاط عطف فيلم است سكانسي است كه در آن ايزابل خويشتنداري اش را در برابر به گمان خود خيانت برادرش نسبت به عشقشان از دست داد. دقيقا برخلاف برادر كه در برابر هرچه بيشتر به هم پرداختن ماتيو و ايزابل توانست بر حس حسادت خود غلبه كرده و آن حقيقت را پذيرا شود. حقيبقتي كه خود رقم زده بود.
شتاب تحولات دروني قهرمانان داستان از اين نقطه به بعد و نوسان شديدشان چنان زياد و پر رنگ است كه به راحتي با انتهاي قافلگير كننده اش هماهنگي دارد. رويا پردازان چه رويايي به انتهاي داستان مي رسند. جالب اينجاست كه من با تمام ترسي كه از رقم خوردن چنين داستاني دارم خودم شخصاً در بسياري موارد آرزوي چنان زندگي را در ذهن مي پرورانده ام. شايد حس ناخودآگاه چنين سرانجامي مرا از پاي گذاردن در چنان مسيري باز داشته است.
چهل و نهمين جشنواره فيلم لندن- بي بي سي
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/10/051019_pm-lff-opening.shtml
سکس و فلسفه محسن مخملباف- بي بي سي
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/10/051025_pm-lff-3.shtml
نگاهي به دو فيلم باغبان وفادار و زوزو- بي بي سي
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/10/051021_pm-lff-2.shtml

من نمی دانم چرا این انگلیسی های قشنگ فیلم GOODFELLAS را به عنوان بهترین، از میان این همه فیلم خوب، انتخاب كرده اند. البته نمی توان به بازی های زیبا و خوب و خوش ساخت بودن فیلم ایرادی گرفت. ولی مگر مثلا صورت زخمی و یا بسیاری فیلم های گنگستری خوب دیگر وجود ندارند. درست گره كار همین جاست، زیرا انگلیسی های آرام و جنتلمن از گنگسترهای جنتلمن و با اصل و نسب خوششان می آید كه خوش تیپ باشند، شوخ باشند، در عین بی رحمی ، در ظاهر دوست و در پشت پرده نارفیق و در پی نابودی رفقای دیرینه شان در راستای كسب منافع شخصی شان. البته این فیلم در میان بسیاری فیلم هاي گنگستری دارای این شاخصه های بارز است و باز هم هنرنمایی مارتین اسكورسیزی و دوستانش در خلق دنیای گانگسترهای دوست داشتنی در سینما را به رخمان می كشد. ژانری كه یكی از خالقین آن در سینما خود اسكورسیزی است با كارنامه ای درخشان در خلق چنین جانیان دوست داشتنی ای. فقط به عنوان یك اشاره كوتاه باید به آن نماهای گفت و گوی دونفره كه در فیلم گاو خشمگین به آن اشاره كردم بسنده كنم در ردپای وی بر فیلمش. البته در باره این ادعا كه این فیلم بر اساس داستانی واقعی ساخته شده است و برای مستند كردن آن در پایان سرنوشت قهرمانان باقی مانده را نیز آورده است؛ فكر می كنم این نیز یكی از ترفند های سینمایی اسكورسیزی بوده است. به نظر منِ مغز نخودی چنین داستانی با این مشخصه ها و تیپ های به شدت پرداخت شده را فقط و فقط ذهن خلاق شخص نویسنده ی سناریو كه در این كار استاد است می توانسته به این زیبایی خلق كند. حتی یك لحظه نمی توانم گمان برم چنین ماجرایی به واقع اتفاق افتاده باشد. البته خدا را چه دیده ای شاید هم راست راستكی بوده است!
لينك: http://goodfellas.martin-scorsese.net

وقتي يك زوج سوپراستار هاليوودي در يك فيلم سرگرم كننده ي تريل-عاشقانه بازي مي كنند، فيلمي كه اكران تابستانه خواهد داشت، با آن حواشي بحث برانگيزش، نتيجه اش اين است كه تنها زاويه ديد تهيه كنندگان گيشه بوده است و تنها زاويه ديدي كه به روي مخاطبان مي گشايند سرگرمي و البته كمي دوري از كسالت است. ديدن چهره دوست داشتني و كاملا شناخته شده سكسي ترين هنرپيشه سال برروي پرده جادويي و نگاه كردن به بازي هايي كه مي شناسي و برايت آشنايند كافيست كه فكر كني از ديدن اين فيلم احساس رضايت مي كني. همين بس كه آنها كه بهترين هاي مد و سكس هاليوود هستند را به تماشا نشسته اي.

همزیستی یك فاحشه و یك دائم الخمر بصورت نسبتا مسالمت آمیز در روزهای انتهایی روشنایی شمع وجود یكی و نیاز دوطرفه ی آنها به هم كه هر دو از یك جنس بوده و به خوبی می توانستند تنهایی ناشی از درك نشدنشان بوسیله ی دیگران را پر كنند. پذیرفتن آن دیگری همان گونه كه هست، نه آن گونه كه گمان می كنیم بهتر است باشد. رعایت حداقل های طرف مقابل برای یك زندگی عاشقانه هر چند كوتاه، سرشار از احساسات پاك درون قلب هایی كه ظاهری كثیف و آلوده دارند. اثر فیلم بر مخاطب اثری دوگانه است. عشق به شیطان است كه در دل فرشتگان افروخته می شود.
الكل همه چیز را در بِن نابود كرده است. در واقع تنها بدن مثالی اوست كه زنده است. هیچ گونه حسی، عقلی، روحی در وی باقی نمانده است. حتی حرف های احساسی كه می زند تنها كلماتی بی روح و بی انگیزه اند و اگر دست به عملی می زند نه از روی عقل یا اراده بلكه كاملا نا خودآگاه و بدلیل اضمحلال عقل رخ می دهد. تنها حقیقتی كه در آخرین روزهای باقی مانده تا تاریكی و غرق شدن در دریای الكل وجود دارد نیاز به كسی است كه با او حرف بزند، نگاهش كند و به او گوش دهد. تنها چیزهایی كه هنوز وجودش را اثبات می كنند. سارا همان است كه با نیازهای مشابه او با او برخورد می كند و درمی یابد كه می تواند با ارزاء این خواهش های خود به بن نیز كمك كند. بنابراین همه چیز را بخاطر او و خودش زیرپا می نهد، هرچند در نهایت به جز عشقی در سینه برایش باقی نخواهد ماند.
با دیدن این فیلم، بدون نوشیدن حتی یك قطره مشروبات الكلی، احساس می كنم كلیه هایم بیشتر كار می كنند و كرخی پیش از مستی در من رخ داده است. مست نیوشیدن فیلم شده ام. فیلمی كه یكی از دغدغه های مهم مرا بگونه ای باز كرده است. دغدغه ی پذیرفتن آن دیگری همان گونه كه هست، با همه خوبی ها و بدی هایش، فارق از هر نوع داوری و قضاوتی، بخصوص اگر آن داور شخصی خارج از دایره ی كوچك دو طرف رابطه باشد. صورتی از عشق هم اینگونه است كه حاضر باشی وصف هم خوابگی با معشوقت را از فاسقینش بشنوی ولی دست به هم آغوشی با او نیالایی. شاید به این دلیل كه نمی خواهی به معشوق به چشم همه ی آن ها كه به اندازه ی تو دوستش نمی دارند نگاه كنی و به همان طریق از وجودش لذت ببری. تنها برای آگاهی است كه به آن توصیف نیاز داری نه ارزاء نیاز. نیاز عاشق فقط با احساس نیاز به معشوق برآورده می شود. وجود همین نیاز است كه عشق را در دل عاشق می پروراند نه دسترسی به معشوق كه می تواند كار هر فاسقی باشد. [واقعاً مست فیلمم و دارم چرت می نویسم. ببخشید.]

اثر مارتین اسكورسیزی با بازی رابرت دنیرو و كتی موری آرتی.
گاو خشمگین را می توان از دو زاویه دید متفاوت و به دو هدف مختلف نگاه كرد كه هر كدام به نوبه خود هوادارانی خواهد داشت. اول با این دید كه مسابقات بوكس حرفه ای ایالات متحده مثل بسیاری از تجارت های دیگر در آن كشور با زدو بندها و کثافت كاری های پشت پرده همراه است و در این میان هر كس با جریان آن همراه نشود خرد خواهد شد.
اما زاویه دید دیگر كه از جانب مقابل بر فیلم گشوده می شود توجه به موضوع یك شبه اعتبار یافتن جوانان پاپتی در میدان مبارزات بوكس حرفه ایست كه باعث می شود افرادی كه توان هضم و اندازه تحمل واقعیت های این حرفه را ندارند به درجاتی نایل آیند كه برایشان ثقیل است و در نقاط عطف وقایع با دیگرانی كه به صورت كاملا حرفه ای عمل می كنند كنتاكت كرده و همه چارچوب ها را درهم بشكنند. همان گونه كه اشاره كردم هر دوی این نگاه ها طرفدارانی دارد كه از ظن خود یار فیلم شده اند.
نكته ی دیگری كه در جریان فیلم جلب توجه می كند؛ بد دلی گدایی است كه تازه معتبر شده است و در این دنیای آلوده ی بی اعتبار به هر كس و ناكس شك می كند و كار به جایی می رسد كه چون دیوانگان به زن و برادرش نیز به دیده شك می نگرد و آنها را با رفتار غیر عقلانی خود می آزارد و از خود می راند.
اما در نهایت گاو خشمگینی كه، با دلیل و بی دلیل، به همه شاخ بزند و حمله برد تنها خواهد ماند و سرانجامش نابودی در گرداب تنهایی و بی كسی است كه برای خود آفریده است. آن گاه كه نیاز به كمك دارد هیچ فریاد رسی به دادش نخواهد رسید و حتی افتخارات دوران اوج قهرمانی اش برایش ثمره ای نخواهند داشت.
وقتی شخصیت بد دل دیروز، پس از گذشت زمان و آلودگی به آلاینده های اجتماعی، خود در هنجارها و ناهنجاری های دنیای اطرافش غرق می شود دیگر نمی تواند آنچه در پندار ش می پرورانده است از خود ارائه دهد و ذات خود را نشان خواهد داد، خود داری از كف می دهد و مانند دیگران به همان گناهان كه بخاطر شان اطرافیان را از خود رانده بوده است دست می یازد.
سؤالی كه در نهایت باقی می ماند این است كه آیا انسان ها به واقع تغییر می کنند و یا بر اثر گذشت زمان تنها رنگ عوض می كنند. آیا تغییر همان عوض كردن رنگ و ظاهر نیست.
اما از نظر ساختار هنری چه می توان از این فیلم بیرون كشید؟!
اولین نكته ای كه توجه بیننده را به خود جلب می كند عدم حضور رنگ در فیلم است. علاوه بر اینكه فضای آغازین دهه 40 را بوسیله فیلم سیاه و سفید بهتر می توان بازسازی كرد، خود موضوع فیلم كه باز از موضوعات داغ آن دوران بوده است بوسیله ی تصویربرداری سیاه و سفید بیشتر با بیننده رابطه برقرار می كند و حافظه تاریخی وی را به مدد می گیرد. البته در میانه فیلم در سكانس هایی كه زندگی رویایی آمریكای اواسط دهه 40 را به نمایش می گذارد استفاده از رنگ و تصاویر مثلا مستند مانند، به عنوان ترفندی برای جذاب و رنگی نشان دادن زندگی در آن سالها به كار گرفته می شود.
یكی از نماهایی كه در فیلم بسیار تكرار می شود و یك تكنیك كلاسیك برای نمایش گفتگو های دو نفره در آن سالها بوده است كلوزآپ هایی است از صحنه ی گفت و گو كه در آن یك نفر از طرفین (معمولا سخن ور) رو به دوربین و كاملا در قاب قرار دارد و قسمتی از سر و صورت مخاطب وی كه پشت به دوربین است گوشه كادر را پر نموده است. این روش نمایش در بسیاری از سكانس های میانی فیلم كه پر از بحث های دونفره است بارها تكرار می شود.
در بیش از نیمی از فیلم (نیمه ابتدایی) نماهای كلوزآپ و بعضا مدیوم جایگزین گرمای رنگ پردازی و تحرك و پركننده لختی محیط شده است و نزدیكی به بازیگر حس شخصی تر بودن آن نیمه را بیان می كند. حتی این نماها در سكانس های كمتر تكراری رینگ بوكس كه با تمركز نور بر آن در ظلمات و تاریكی اطراف، برجسته شده است، به خوبی قابل مشاهده است. گو با هر چه بسته تر گرفتن نماها از تكرار صحنه ی واید رینگ بوكس پرهیز شده است و با زاویه های بسیار متفاوت و قابل توجه در هر مسابقه از كسالت و یكنواختی آن كاسته است.
در نیمه دوم فیلم، كه می توان آن را بخش اجتماعی تر داستان نامید، كه از پایان دوران طلایی قهرمانی جك شروع می شود، با بازتر شدن نماها و بیشتر به تصویر كشیده شدن محیط اطراف قهرمانان، احساس گشادگی اجتماعی و فكری دهه 50 نسبت به دهه قبل از آن و تغییر روابط قهرمان فیلم با اطرافیان و محیط خارج به خوبی و بصورت ناخودآگاه به بیننده القا می شود.
در پایان باید به این نكته اشاره كنم كه بدلیل بسیار خوب و بالا بودن كیفیت DVD كه من تماشا كردم خیلی بهتر هنر تصویری فیلم به چشم می آمد. این خود نشانه ی چگونگي اثر بهبود تكنولوژی بر درك بهتر آثار هنری است.

سكانس مياني فيلم Irreversible در مترو كه به بحث سه بازيگر اصلي فيلم پيرامون روابط جنسي افراد با يكديگر و نياز و يا عدم نياز به آن در تداوم يا پايان رابطه شان مي پردازد، به گمانم يكي از بحث هاي محوري فيلم مي باشد. همان گونه كه در طول فيلم نيز به نمايش گذارده شده است؛ شخصيت هاي گوناگون با افكار متفاوت و رفتار هاي جنسي سرد، گرم و يا بيمارشان اين بحث را بگونه اي كاملا تصويري بيان مي كنند. مردي كه گمان مي كند نمي تواند با كسي كه عاشقش است هم بستر شود! زني كه فكر مي كند بايد به روابط جنسي نيز بها داد و به همين دليل روابطش با مردان زندگي اش را تغيير داده است، مردي كه با هر زني عشق و حال مي كند و در بند هيچ تعهد محدود كننده اي نيست و بيماراني كه از راههاي غير عرفي به ارزاء شهوات جنسي خود مي پردازند. البته در اين بين بسيارند ديگراني كه لابه لاي اين طيف گسترده هركدام درجايي قرار گرفته اند. از زنان خياباني گرفته تا جوانان خوش گذران و سوءاستفاده گران و ... شايد نتوان اين بحث اساسي را در سطح جامعه امروز ما ساري نمود و در اين باره به گپ و گفت پرداخت ولي از ديد تئوري شايد بتوان حداقل به آن در گفتگو هاي خودماني نگاهي كرد. شايد در زندگي تجريدي وار نواري از طيف كه من در آنم بيفايده نباشد.

صورتی يك فيلم سرگرم كننده خانوادگي است از فريدون جيراني با بازي چون هميشه دوست داشتني رامبد جوان و البته ميترا حجار. رامبد جوان كه همواره روي خندان و بازي بسيار رهايش انسان را شاد مي كند و ميترا حجار كه هميشه دوستش داشته ام. شايد به دليل نقش هايي كه تا به حال از حجار ديده ام و معمولا چهره اي معصوم و دوست داشتني از وي ارائه كرده است. بر خلاف فقيهه سلطاني كه تا به حال نتوانسته ام حتي اندكي از نقش هايش احساس خوشنودي كنم. البته روي هم رفته فيلم صورتي فيلمي مستحكم نيست و شايد غير از بازي هاي آشناي بازيگرانش چيز قابل توجه ديگري نداشته باشد ولي در هر حال ساعتي خنده و آرامش به خانه مان مي آورد.
مجموعه اي از هنرمندان بزرگ و پرآوازه سينمايي در همه ي سطوح، اين فيلم خوش ساخت و تروتميز را به خوبي هرچه تمام تر از كار در آورده اند. هرچند فيلمي جنگي است ولي از آن دست كه از حاشيه به متن پرداخته است و با اشاره ي مناسب به تداخل هاي قومي و ملي در مرز ايران و عراق و دست مايه قرار دادن شرايط غير طبيعي آغاز جنگ و با استفاده از بازيگران تواناي تئاتر و سينما و البته هنرمندان خوب و موفق در همه ي بخش ها از تهيه كنندگي تا موسيقي و بازيگري و كارگرداني چنين اثر ديدني و ماندگاري خلق كرده است. وقتي كاميون حامل دختر جوان و وانت حامل نامزدش از كنار هم گذشتند و دست سرنوشت آنها را به دو راه در خلاف هم هدايت كرد دلم چنان فرو ريخت كه به واقع نفرت از جنگ را با تمام وجود حس كردم.

فيلم هاي رمانتيك جنگي بسياري ديده ام اما همواره فيلم هاي فرانسوي چيز ديگري است. پس از فيلم "شارلوت گري " تنها فيلمي كه مرا چنين قلقلك داده است همين فيلم "يك نامزدي طولاني" است كه با بازي هاي خوب و روايتي مابين متنِ جنگ و حاشيه ي آن در كنار ديگر عواملِ هنري مؤثر توانست احساساتم را به خروش آورد. اولين بار بود كه اينچنين از نزديك بارِ مصائب جنگ را بر دوش زنانِ رزمندگان بيش از هر شخص ديگري احساس كردم. زناني كه در هر حال و شرايطي به خانواده و ايمانشان استواري غير قابل سنجشي مي بخشند. درست در نيمه فيلم، تمام حواسم متوجه به اين نكته شد كه اين زنان هستند كه در طول جنگ در پشت جبهه ها بار زندگي و حمايت از سربازانشان را بدوش مي كشند. براي بقاي آنها چه در جنگ و چه در راه فرار از آن از هرچه دارند مي گذرند. عشقشان را به قمار مي گذارند و تاوان اين ازخودگذشتگي را به سخت ترين عقوبت باز مي دهند. در انتها ايستادگي و پشتيباني اينان است كه مي تواند آينده اي اميد بخش را پس از فرو نشستن گرد و غبار جنگ هاي جهان سوز به ارمغان آورد. آنگاه كه به ايمانشان متوسل مي شوند، غير ممكن ترين راه ها را مي پيمايند و با هرآنچه در چنته دارند به سوي هدفشان پيش مي روند. اگر دريچه اي را رو به اميد بسته مي يابند، چشم به روزنه ي نوري كه در آن تاريكي رخ مي نمايد دوخته و تا رسيدن به سرانجام از پاي نمي نشينند. چه با جان ستاندنشان، چه با جان دادنشان و چه با جان بخشيدنشان.

چندي پيش فيلم هم نفس، ساخته مهدي فخيم زاده را از ويدئو كلوپ گرفتم و تماشا كردم. تعريفش را قبل تر از شخصي كه كمتر فيلم نگاه مي كند و كمتر از آن تحت تاثير فيلمي قرار مي گيرد شنيده بودم؛ كه در اين بازار رنگ و لعاب كاري و عشق هاي كشكي كتره اي، فيلمي است قابل توجه كه ارزش ديدن را داشته است. بخصوص كه با بازي بسيار خوب بازيگرانش (فخيم زاده و نونهالي) موضوع بسيار جالبش را پربارتر كرده است. البته نبايد هنر كارگرداني بسيار قوي فخيم زاده را كه فيلمي كاملا داراي مشخصه هاي سينمايي و اثرگذار ساخته است از نظر دور داشت.