تبليغاتX
سينمايي هاي من
يادداشت هاي سينمايي بهروز. سينماي جهان و سينماي ايران.

یک فیلم توپ که زندگی سیاه و سفید خیل آدمیان خاکستری را به شدید ترین شکل ممکن به نمایش می گذارد. روی قلبت راه می رود. آینه اش را به هر طرف می گرداند و به شدت انعکاس لحظه به لحظه ی انسان درگیر با خود را نمایش می دهد. درست است که نمونه آماری اش را به لس آنجلس محدود کرده است اما چنان نتیجه هایی دقیق و عام از این آمارگیری اش بدست می دهد که می توانیم آن را نمونه یک مثال موفق از رنگینگی امروزمان بدانیم. از آغاز در اوج شروع می شود. یکراست می رود سر اصل مطلب و برخلاف بسیاری از فیلم ها که کلی نما و دیالوگ کمکی دارند برای پیش برد داستان حتی یک کلمه اش بدون هدف کاملا خاصی و حتی یک نمایش بدون منظور مشخصی قابل عبور نیستند. سرانجام چنان قطعات داستان چند وجهی اش را کنار هم می چیند که در عین سادگی و راحت فهمی و بدون گیج و ویجی های به اصطلاح هنری و انتزاعی روح درگیر گرفتار را به کنش های بیرونی آدمیان پیوند می زند. صدای فریادم را در آورد آن سکانسش که پلیس نژادپرست زن سیاه پوست را نجات داد. حقیقت خود را از دل واقعیت انداخت بیرون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 11:33  توسط بهروز  | 

یا به عبارتی زخم کهنه. زخمی که سر باز کرده و آرام آرام از آن چرک  بیرون می زند. زخمی که روح انسانی را لکه دار کرده است و زخمهایی که جسم بسیاری را به درد و نکبت گرفتار کرده است. کیشلوفسکی در یک داستان و به موازات هم این دو را در دو سطح مختلف نشان می دهد. درگیری درونی مدیری که پس از سالها به موطنش باز می گردد که سنگ بنای صنعت را استوار کند با خودش و کسانی که زمانی روحشان را جریحه دار کرده است. و البته نزاع صنعت و طبیعت در بستر یک شهر آرام در یک کشور کمونیستی و نتایج ورود این صنعت به زندگی شهروندان، در کنار طرح سوال های بنیادین در لایه های شخصیتی و ذهن مخاطب به زیبایی و در کمال احتیاط به نقد سیستم حاکم نیز می پردازد.

در این فیلم دو برخورد متفاوت، هم زمان و در گیر در یک نقطه مطرح شده است. برخورد انسان های گریزان و متنفر از هم در گیرودار عملیاتی که باید به پایان رسانند و در گیری ساختار تحول خواه در مقابل شهروندان گریزان از تغییرات گسترده در سطوح مختلف زندگی. تغییراتی که به از دست دادن آرامششان می انجامد. همه اینها درون شخصیت کارگزار کارخانه به هم می پیوندند و او را در مقابل خودش قرار می دهند. از میانه های فیلم از آنجا که در اتاق کوچک و خالی اش با خاموش و روشن کردن لامپ، به تناوب، نمای شهر در حال تغییر و تصویر خود را در شیشه می نگرد و با هم مقایسه می کند و به دنبال نسبتی بین خود و این تغییرات می گردد. نسبتی که هیچ گاه به صورت کامل برقرار نمی شود و در نهایت با همه گذشت ها از ایدئولوژی های شخصی و اجتماعی اش باز هم در شک و ناتوانی در حل این مشکل باقی می ماند. راه حل برای او فرار است. فرار و سعی در بازسازی آنچه در این مدت از دست داده است. راه حل ما چیست در گذر از این راه.

 

لینک مرتبط: http://www.mostra.org/21/english/films/cicatriz-i.htm

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 11:27  توسط بهروز  |