
بارها و بارها هفت را دیده ام. هر بار بیش از پیش به این هفت گناه کبیره اندیشیده و راه آن قاتل مقدس را بیشتر پسندیده ام. اما هر بار فقط یک نکته مرا به تامل واداشته است. در این بین آن که بیگناه هلاک می شود چه حکمی دارد؟ آن زن و کودکی که قربانی یک بازی بزرگانه می شوند به چه اتهامی به مرگ محکومند! این ترس است که هر بار باز مرا قلقلک می دهد و نگاه می دارد در شک. کسی که کمر به پاک کردن جهان بسته است خود در پایان محکوم به نابودی در دادگاه خود است. این راهی نیست که همه مصلحان این روزگار می پیمایند. تفاوت جانی و نجات دهنده کجاست. چه کسی مسوول نجات بشریت و کیست که در کار نابودی اوست. شکی که هفتاد بار تکرار می شود و جوابی برای رهایی از آن نمی یابم. سوال بزرگی که فیلم از بیننده می پرسد هنوز در ذهنم بی جواب مانده است. در این ظرف پر از کثافت به چه امیدی و به سوی کدام کران آرامش می توان شنا کرد.