تبليغاتX
سينمايي هاي من
يادداشت هاي سينمايي بهروز. سينماي جهان و سينماي ايران.

تمام درد یک انسان خارق العاده ی معلول! کسی که بسیار می داند و بسیار می تواند اما به تخت ستم بسته اندش. بی دلیل چلاق شده است. محکوم به زندگی، دیدن ریزترین رنج ها و چشیدن عمیق ترین ترفندهای زنده بودن. درد خواستن چیزی با تمام وجود و از دست دادن مداوم آن.

یک شب با رویا ها و خاطرات جانکاه فریدا به تخت خواب یکنفره اش می روم و در آینه ی کوچکش، از پشت بخار داغ نفسش بر شیشه ی غبار گرفته ی زندگی به برش هایی که خوابش را مثله می کنند نگاه می کنم. تماشا کن، زندگی می تواند به همین دشواری و به شیرینی ادامه یابد. چشیدن این درد جانکاه را می توان به لذت بدل کرد، وقتی که می دانی باید این بار سنگین را تحمل کنی، محکومی. بخواه، با تمام وجودت، هرچند می دانی بدستش نخواهی آورد. فریدا تجسم فعل خواستن است.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:19  توسط بهروز  | 

                

یه مشت زوج خوشبخت و کاملا منطقی و پذیرنده ی واقعیات زندگی که در یک شهر کوچولوی نقلی تروتمیز با هم زندگی می کنن و یه دختر بیش فعال که از ازدواج می ترسه و 3 تا مراسم عروسی داره بدون اینکه شوهر کرده باشه و اتفاقا با نامزد های قبلی و همسراشون هم که همشهری های مهربون و دوستای خوبشن هنوز حسابی دوسته! همچی یه هلوی پوست کنده که بیا و تموشا کن. جولیا رابرتز رو نمی گم، این شهر نقلی رو می گم که نمی دونم کجای هالیووده. اگه زندگی ها به همین رو راستی و راحت الحلقومی (همینطوری مینویسنش؟) بود که این تو هست... در هر حال من از دیدن همین فیلم های ساده اندیشانه و خیال انگیزکه اتفاقا جولیا رابرز یه دوجین ازشون لای کاراش داره خوشم میاد.

اما اصل اساسی ازدواج که آخرین نامزد جولیا (مربی تراشیده و خراشیده ی بیسبال شهر روستایی زیبامون) به رقیبش یادآوری میکنه: face to face و از اون مهمتر eyes to eyes بودنه  هنگام...  خوب میشه تعمیمش داد به همه ی کارهای مهم که به عشق پهلو میزنن. میگم فقط ادای عشق رو در میارن چون در مرحله عشق هممون می دونیم که آدمیزاد!!! کور میشه. و البته از این عبارت بی مسمای آدمیزاد تعجب می کنم که... حواییزاد باید می بود. این ریچارد گر و جولیا رابرتز برا بازی کردن این نقش ها پارتنر های فوق العاده ای بودن اون دوره. تمام پلان هایی که این حالت رو دارن ، یعنی چشم تو چشم همن، احساس میکنی هر آن لب تو لب هم میشن. اما خودمونیم داستان شاهزاده ای که با اسب سفید میاد و دخترک رو باخودش میبره صداش در اومده از این همه گرته برداری های رنگارگ.

بعد از دیدن این فیلم: یک ایده بی ادبی.
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 15:8  توسط بهروز  |