
به همین سادگی میشه دشوارترین پل زندگی رو ازسرگذروند. میخواستم بگم به سادگی سوءتفاهم عشق رو نشون میده. اما دیدم خیلی پیچیدهتر [نمیدونم «پیچیدهتر» درسته یا «پیچیده تر»] از این سادگی است که میگم. میشه گفت تنیدن عشق یا تنیدن عشاق روی پل!
دو تا خط در حال فرار از خودشون به هم برخورد میکنن. چند تا پیچ میخورن و کاملا اتفاقی و بدون هیچ سوءنیتی با چشمهای خیسشون به هم خیره میشن. چشم میبندن و گرما و رطوبتی رو حس میکنن که همهی فکرها و پندارها و رویاهاشون رو برای یک تابخوردن دیگه به تعویق میاندازه.
و بعد از چند چرخش دیگه، باز فرکانسها تغییر میکنن. دستها از هم جدا میشن. راهها چند شاخه میشن، درجات حرارت وجود و محیط و حیات کمکم تغییر میکنن...
اسم اسکورسیزی و عنوانبندیای که بوسیلهی آینههای ماشین دو نفر رو توی دل پاریس به هم پیوند میزنه و پایانبندی هولناکی که به اقیانوس ختم میشه، به همین گستردگی و بیپایانی، شرجی وجودم رو به رطوبت مرطوب شب ساکت بندر... هه!
شکفتن دل اقاقیا، شلیک به انگشتان عاشق خودم، از هم پاشیدن رویایی که در حال شکلگرفتن متلاشی میشه و میپاشه به گچ دیوار، سرگیجهی بعد از مستی گذرای یک رویای کوتاه ولی سنگین نیمهشب که خواب رو مثل گوشت لاشهی مردهی سگ آوارهی خیابونگرد بدبو میکنه.
رویاهای پس از عشاق روی پل رویاهای هجوم آوردهی وحشی است. مچاله میکنه، جنین، در خود. رویاها و وحشت رویاها. و [...]