
خیلی دلم میخواد نسخهی تدوین جعفر پناهی رو هم ببینم. البته این بار از بارهی سینمای درپیت و چُرتی سیمتری جی بهتر چسبید. به خصوص بعضی بازیها و تک و توک دیالوگهای تابلو. نماهای هرچه بسته تر، انگار خوب با وسواس بسته شده بودن ولی باز دلم یه تدوین پیچیده تر میخواست. کاش اینقدر خودروایت لاش نمی تپوندن برا چسبوندن نماها و دیالوگ هایی که قرار بود خونده بشن. مثلا اگه فیلم رو تک رنگ میگرفتن به نظرم یه چیزی توش پیدامیشد که خیلی خالی ها رو پرمیکرد. ولی راستش بعضی فیلما رو، با اینکه دوستان و بزرگان خطخطی میکنن دوست دارم. مثل بعضی آدما. مثل بعضی ... ها.

مل گیبسون. خود مل گیبسون. مل گیبسون بازیگر و مل گیبسون کارگردان. با گریم سنگینی که از کیفیت مظلوم صورتش به هیچ وجه کم نکرده. به یه جایی از آدم فشار میاد گاهی. گاهی که فریاد حتی نمیتونه. فشار از هیچجا نمیتونه بزنه بیرون. فکر کنم یه اقتباس موفق رو امروز تماشا میکردم. اقتباسی که کارگردانش ازش لذت برده بود و هم بازیگرش و حالا یکی از منهای تماشاگرش. البته بایبای آخرش خوب... چند وقته یاد یکی از فیلمهای آلن دلون میافتم که آخرسر، بعد از اینکه همه گنگسترارو از دور خارج کرد و رفت سراغ زندگی بی درد سرش، یه روز با یه گوله تو دهنش دخلشو آوردن و، تمام. فیلمایی که آخرش قهرمان پوه میشه رو بیشتر دوست دارم. یا بهتره بگم پایان بندیهایی که با یه خروار ماست بستهشدن اذیتم میکنن.قهرمانهای خوشحال آخر فیلم حالمو به هم میزنن. آقای هالیوودم اینو فهمیده که میره سراغ دیپارتد و اند های بی قهرمان. یا دد قهرمان. به هر حال دشواریای که خواسته بود بگه تو این فیلم خوب گفته بود. مشکل نافهم بودن. "شما نمی تونین منو ببینین."