تبليغاتX
سينمايي هاي من
يادداشت هاي سينمايي بهروز. سينماي جهان و سينماي ايران.

لینک به یادداشت همشهری کاوه.

در باره این فیلم حتما - به خصوص حرکت تاکسی توی شهر و شهر توی آینه ی تاکسی- یه وقتی یه جایی یه چیزی نوشتم، یا خوندم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 3:13  توسط بهروز  | 

            movie_priceless

زن فریبنده داستان آخرین ذرات شیرینی را با انگشت تمیز می کند. با مرد ساده و به ظاهر ابله داستان خداحافظی می کند و می رود. مرد صدایش می کند. زن که بر می گردد آخرین سکه از تمام دارایی های مرد را می بیند که به او تعارف می دهد. حالا زن فریبنده ای را می بینیم که از چیزی که نمی شناسد غافلگیر شده است. از آن حس وحشت ناکی که چشمان مرد از آن برق می زند.

زن فریبنده داستان برای سرکیسه کردن پیرمرد کچل سکرترش را با مرد به ظاهر ابله سرگرم می کند. اما به حرکت دست مرد روی لختی کمر آن زن دیگر نگاهی سرشار از حسادت و اندوه زنانه دارد تا از چشمش محو شود. چند دقیقه بعد زن فریبنده داستان کفش هایش را در آورده است و در راهرو های هتل می دود. حالا آن حس غریب زنانه همه ی دارایی اوست که می جویدش.

imdb

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 21:42  توسط بهروز  | 

             چهار انگشتی

مثل بسیاری از فیلم های ایرانی خوب شروع میکنه، به سرعت سقوط می کنه و به بدترین شکل ممکن – یعنی با مخ- می خوره زمین. کاش حداقل آخر CD پشت صحنه هاشو نمی ذاشتن. فقط اندیشه فولادوند اونجایی که – تو پشت صحنه- سر جمشید هاشم پور کچل داد میزنه خیلی کار خوبی میکنه. همه متأثر میشن واقعا. حالا می بینیم که تجربه استاد و ... چیز چقدر مؤثره. کارگردان یک عشق سینمای تمام عیاره که با اصول سینمای کلاسیک آشناست اما ساخت حکم کجا و این کجا. اصلا سایه ی کیمیایی به تنهایی کلی بار داره. حالا از بازیهای مثلا همین بهرام رادان که صرف نظر کنیم که تو حکم خیلی هماهنگ تر و یکدست تر بود. اه، اصلا چه جای این حرف هاست.

کاش کارگردان به همون یک دقیقه کذایی اشاره می کرد که می تونه چقدر در زندگی مؤثر باشه و پای اعتقاداتشو وسط نمی کشید. که از زیر قرآن نرفتی و ماشین پنچر شد و به قطار نرسیدی و رفیقت رو کشتی! و معتاد و آدم کش شدی و ... آخه به این شوری  شور؟ و باز در اولین تماس دو خط داستان گفتم با خودم کاش فقط از روی هم عبور کنن و درگیری و به هم پیچیدگی داستان ها که قصه رو سنگین و لخت می کنه تا صحنه دوئل کش پیدا نکنه که متأسفانه دقیقا همون شد. هرچند رادان تیزهوشانه به تهیه کننده میگه که آخر فیلم رو اون جوری که اون خواسته عوض کرده ولی به نظرم مشکل فیلم نامه و دخل و تصرفا خیلی بیشتر از پایان بندیش بوده. اوف یه فیلم به این چیزی و این همه زرت و پرت؟! آقا مشکل فیلم نامه داریم آقا مشکل سانسور داریم اینو یه بچه ی 5 ساله هم می فهمه و بد تر بهمون می خنده، نکنیم این کاراررو.

این "چهار انگشتی" فقط انگشت شست ندارد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 21:45  توسط بهروز  | 

             28-weeks-later-movie-poster

همه چیز اصل و نسب دارش خوب است. حتی فیلم تخیلی. زمانی داستان های تخیلی عمو ژول ورن سرگرممان می کرد و به اندازه هم نسلانش حیرانمان می کرد با اینکه بسیاری از تخیلاتش به واقعیت پیوسته بود/ به دست خوانندگان نوجوان رمان هایش به واقعیت پیوسته بود. حتی جنگ های ستاره ای هم که می دیدم باز جای پایی کوچک از واقعیت در جویی از داستانی انسانی جاری بود. حالا با اویل های آدم خوار که آبروی همه ی دراکولا ها را خریده اند بس که چندش آور و بی پایانند چه کنیم. آن وقت که داستان های این همه حماقت را کره الاغ هایی هم نسل ما لباس حقیقت بپوشانند چه؟ زندگی هم قرار است مثل این فیلم ها تخمی- تخیلی شود؟

imdb

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 4:3  توسط بهروز  | 

              

بیست و پنج سال پیش هم از این فیلم ها می ساخته اند. انگلیسی ها. این روزها امریکایی ها. زنی که برای تحقیق درباره سرنوشت  یکی از زنان انگلیسی تبار که سال ها قبل به شکل مرموزی ناپدید شده است به هند سفر کرده به مرد هندی که راهنما و میزبانش در این سفر است درباره ی "یک شوهر هندی مثل من" جواب میدهد: "وحشتناکه". چند هفته بعد همان زن با همان مرد هندی از آن کارها می کنند که ... و در پایان زن از سقط جنینش خودداری می کند، به دنبال زن گمشده ی داستانش می گردد، زنی با سرنوشتی چند ده سال پیش تر از همان نوع. بیست و پنج سال بعدتر هم می توان از این فیلم ها ساخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:6  توسط بهروز  | 

هه! حالا در این شرایط خاص نابودگی، وقتی یک فیلم قشنگ و شنگول –از این نوعش که حالا بر همه مبرهن است- می بینم، به جای خالی شدن/ سبک شدن، بی معنی و کور و گنگ می شوم. ناگهان خطی که قرار است به جایی از میانه یا انتهایش نگاه کنم محو می شود. هیچ خطی نیست. تاریکی است و ناتوانی پرده نقره ای –از نوع هالیوودی مفرطش- در برآوردن عطش. عطش طلبیدن آن چیزی که شهوت نیست. حتی نیاز هم نیست. فقط یک حفره ی سیاه و تاریک و مجذوب کننده است که تو را به درون نمی کشد. فقط تشنه و در آستانه نگاهت می دارد. در این کوری و کری و جهالت مطلق، معلق در هیچ.

imdb

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 9:24  توسط بهروز  |