
یک مطلبی هست در باب این آقای کوین اسپیسی که ... کلا تبه کار دوست داشتنی ای است. در مظنونین همیشگی، در هفت، در آن یکی سارقین فلان و در این 21. از آن تیپ تبه کاران خوش قریحه که دست به کارهای ناب می زندد. زکاوت از همه ی گوشه گوشه ی داستانشان چیز می شود، می ریزد. حتی در آن فیلم خاص – امریکن بیوتی- هم با آن که دچار مشکلات بخصوص است باز هم یک جورهایی مظلوم و حق به جانب است. حالا هرچه شرارت هم داشته باشد باز حق استادی دارد به گردن این قمار باز های جوان. یا بهتر، این شمارندگان تیزهوش که راهی وگاس می شوند برای ... اینکه ... "یک بار هم که شده همانی باشند که خودشان می خواهند"
یک فیلم هم من ببینم برایت تعریف کنم. از این سینمای فرانسه. در آن موضوع خاص. که نمی شود با هم دیدش. همان مشکل ارتباط برقرار کردن در آن موضوع، درباره آن کار، که ما هم داریم، داشتیم یعنی. اول در رابطه شان فقط انگار یک براوردن نیاز است. نیازی که فقط هست و نمی دانی چیست و فکر می کنی، یعنی احساس می کنی همان است. کم کم میبینی که نه، فقط همان کار با چشم های بسته نیست، نیست. تا یاد بگیری که همان هم بلدی می خواهد و خواستن می خواهد طول می کشد. بعد یک فاصله می افتد که خیلی سخت است. بعد کم کم ترمیم می شود جایش. حالا از آن رابطه یک چیزی/ یک چیزهایی یادگرفته ای که توی تو رخ داده است. و توی آن دیگری هم. خیلی خوب است. آن فاصله و آن با چشم باز دیدن. اما تجربه اگر نکنی خودت چشم هایت باز نمی شود. فقط یک تجربه را نباید هی تکرارش کرد. یک بار، یک فاصله، و تمام.