
لینک به یادداشت همشهری کاوه.
در باره این فیلم حتما - به خصوص حرکت تاکسی توی شهر و شهر توی آینه ی تاکسی- یه وقتی یه جایی یه چیزی نوشتم، یا خوندم.

دختر پسره دارن بستني مي خورن تو يه رستوران فرانسوي. دختره ميگه: «دفعه ديگه كه هم رو ديديم...» و پسره در مياد كه: «كي گفته كه من مي خوام بازم تورور ببينم؟» دختره با بستني اي كه داره قورت ميده يخ ميزنه: « نمي خواي منو ديگه ببيني؟» پسره مي خنده: «هه هه، باد قيافه خودتو ببيني» ، «البته كه مي خوام بازم تورو ببينم»...
هه... آره خوب. حالا دبگه واسه دبدن ابن چبزا خيلي ديروقته! تازه... چه فايده. جاش كه جاشه كه من جا مي زنم هميشه. دخترا هم كه ... بگذريم ... خبلي بي ارزشه.
مبگن اين اسكورسيزي نبود با ابن فيلم جايزه گرفت!! مي گم خوب... بالاخره جابزه رو بابد بهش مبدادن... هالبووده... به شدت وحشت ناكه.
پي نوشت: اينكه اسكارو دادن به اين فيلم يه بوي سياسي خاص ميده. يعني به جاي اون مساله جهاني كه تو بابل مطرح شده جايزه رو ميدن به فيلمي كه مساله ملي و يه جوري يه روايت كاملن آمريكاييه. نگاه معطوف به درون رو تشويق مي كنه.
اگر بپرسم اين فيلم بيش از هرچيز چه موضوعي را نشان مي داد جوابم چه خواهد بود؟ خشونت و توحش آمريكايي ها؟! – نه. – مبارزات داخلي آمريكا؟ - نه. پاره اي از تاريخ شهر نيويورك؟ - نه. شكاف بين فقر و ثروت؟ - نه. نژادپرستي و مبارزات ضد آن؟ - نه. پس انگشت بر چه نكته اي گذاشته بود كه همه ي اين موضوعات و بسياري مسايل ديگر را در كنار آن مطرح كرده است؟ پاسخ من اين است: جهل، تعصب و نابينايي تاريخي مردمان جهان را به نمايش گذارده است.
البته بر خلاف انتظارم فيلم نه وسترن از نوع جديد آن بود و نه گانگستري، نه مافيايي و نه تاريخي. بيشتر به فيلم هاي فانتزي شباهت داشت كه كارگردان در آنها براي اينكه راحت تر با دنياي واقعي فاصله گذاري كرده و بتواند مانور بيشتري در موضوعات مورد نظرش بدهد انتخاب مي شود. مكاني تاريخي و حقيقي و داستان هايي شبه واقعي. مانند جمله ي جالبي كه مي شنوي و فكر مي كني بيان و حدوث اين جمله در فلان مكان خاص مي تواند جالب باشد، پس براي شكل گرفتن چنان موقعيتي اين دنياي فانتزي را طراحي مي كني و جلوي دوربين مي بري. از كارگردان توانايي چون اسكورسيزي اين كار به خوبي ساخته است. همان گونه كه مي بينيم در وراي اين داستان جالب كه به خصوص مي تواند احساسات امريكايي ها را تحت تاثير قرار دهد، داستان ديروز، امروز و فرداي زندگي دنياي معاصران را به نمايش گذارده است. نزاع هاي داخل محله اي، نزاع هاي بين طبقاتي، جنگ هاي ميان ملت ها و همه ي تضادهاي موجود در جامعه كه هنگامي كه در يك ظرف زماني و مكاني با هم جمع مي شوند مي توانند همه ي تلاش هاي انسان مدني و تلاشگر را در عرض كمتر از يك شبانه روز به باد دهند.
نيويورك همان نيويورك است، با همان طبقات اشرافي، با همان مردم متوسط و با همان بي خانمان ها و شهروندان درجه چندم در حومه اش. هنوز در بر همان پاشنه مي چرخد و ما پند بزرگان را به گوش نگرفته ايم؛ هنوز وقتي كسي صدايمان مي كند به عقب بر مي گرديم.

من نمی دانم چرا این انگلیسی های قشنگ فیلم GOODFELLAS را به عنوان بهترین، از میان این همه فیلم خوب، انتخاب كرده اند. البته نمی توان به بازی های زیبا و خوب و خوش ساخت بودن فیلم ایرادی گرفت. ولی مگر مثلا صورت زخمی و یا بسیاری فیلم های گنگستری خوب دیگر وجود ندارند. درست گره كار همین جاست، زیرا انگلیسی های آرام و جنتلمن از گنگسترهای جنتلمن و با اصل و نسب خوششان می آید كه خوش تیپ باشند، شوخ باشند، در عین بی رحمی ، در ظاهر دوست و در پشت پرده نارفیق و در پی نابودی رفقای دیرینه شان در راستای كسب منافع شخصی شان. البته این فیلم در میان بسیاری فیلم هاي گنگستری دارای این شاخصه های بارز است و باز هم هنرنمایی مارتین اسكورسیزی و دوستانش در خلق دنیای گانگسترهای دوست داشتنی در سینما را به رخمان می كشد. ژانری كه یكی از خالقین آن در سینما خود اسكورسیزی است با كارنامه ای درخشان در خلق چنین جانیان دوست داشتنی ای. فقط به عنوان یك اشاره كوتاه باید به آن نماهای گفت و گوی دونفره كه در فیلم گاو خشمگین به آن اشاره كردم بسنده كنم در ردپای وی بر فیلمش. البته در باره این ادعا كه این فیلم بر اساس داستانی واقعی ساخته شده است و برای مستند كردن آن در پایان سرنوشت قهرمانان باقی مانده را نیز آورده است؛ فكر می كنم این نیز یكی از ترفند های سینمایی اسكورسیزی بوده است. به نظر منِ مغز نخودی چنین داستانی با این مشخصه ها و تیپ های به شدت پرداخت شده را فقط و فقط ذهن خلاق شخص نویسنده ی سناریو كه در این كار استاد است می توانسته به این زیبایی خلق كند. حتی یك لحظه نمی توانم گمان برم چنین ماجرایی به واقع اتفاق افتاده باشد. البته خدا را چه دیده ای شاید هم راست راستكی بوده است!
لينك: http://goodfellas.martin-scorsese.net

اثر مارتین اسكورسیزی با بازی رابرت دنیرو و كتی موری آرتی.
گاو خشمگین را می توان از دو زاویه دید متفاوت و به دو هدف مختلف نگاه كرد كه هر كدام به نوبه خود هوادارانی خواهد داشت. اول با این دید كه مسابقات بوكس حرفه ای ایالات متحده مثل بسیاری از تجارت های دیگر در آن كشور با زدو بندها و کثافت كاری های پشت پرده همراه است و در این میان هر كس با جریان آن همراه نشود خرد خواهد شد.
اما زاویه دید دیگر كه از جانب مقابل بر فیلم گشوده می شود توجه به موضوع یك شبه اعتبار یافتن جوانان پاپتی در میدان مبارزات بوكس حرفه ایست كه باعث می شود افرادی كه توان هضم و اندازه تحمل واقعیت های این حرفه را ندارند به درجاتی نایل آیند كه برایشان ثقیل است و در نقاط عطف وقایع با دیگرانی كه به صورت كاملا حرفه ای عمل می كنند كنتاكت كرده و همه چارچوب ها را درهم بشكنند. همان گونه كه اشاره كردم هر دوی این نگاه ها طرفدارانی دارد كه از ظن خود یار فیلم شده اند.
نكته ی دیگری كه در جریان فیلم جلب توجه می كند؛ بد دلی گدایی است كه تازه معتبر شده است و در این دنیای آلوده ی بی اعتبار به هر كس و ناكس شك می كند و كار به جایی می رسد كه چون دیوانگان به زن و برادرش نیز به دیده شك می نگرد و آنها را با رفتار غیر عقلانی خود می آزارد و از خود می راند.
اما در نهایت گاو خشمگینی كه، با دلیل و بی دلیل، به همه شاخ بزند و حمله برد تنها خواهد ماند و سرانجامش نابودی در گرداب تنهایی و بی كسی است كه برای خود آفریده است. آن گاه كه نیاز به كمك دارد هیچ فریاد رسی به دادش نخواهد رسید و حتی افتخارات دوران اوج قهرمانی اش برایش ثمره ای نخواهند داشت.
وقتی شخصیت بد دل دیروز، پس از گذشت زمان و آلودگی به آلاینده های اجتماعی، خود در هنجارها و ناهنجاری های دنیای اطرافش غرق می شود دیگر نمی تواند آنچه در پندار ش می پرورانده است از خود ارائه دهد و ذات خود را نشان خواهد داد، خود داری از كف می دهد و مانند دیگران به همان گناهان كه بخاطر شان اطرافیان را از خود رانده بوده است دست می یازد.
سؤالی كه در نهایت باقی می ماند این است كه آیا انسان ها به واقع تغییر می کنند و یا بر اثر گذشت زمان تنها رنگ عوض می كنند. آیا تغییر همان عوض كردن رنگ و ظاهر نیست.
اما از نظر ساختار هنری چه می توان از این فیلم بیرون كشید؟!
اولین نكته ای كه توجه بیننده را به خود جلب می كند عدم حضور رنگ در فیلم است. علاوه بر اینكه فضای آغازین دهه 40 را بوسیله فیلم سیاه و سفید بهتر می توان بازسازی كرد، خود موضوع فیلم كه باز از موضوعات داغ آن دوران بوده است بوسیله ی تصویربرداری سیاه و سفید بیشتر با بیننده رابطه برقرار می كند و حافظه تاریخی وی را به مدد می گیرد. البته در میانه فیلم در سكانس هایی كه زندگی رویایی آمریكای اواسط دهه 40 را به نمایش می گذارد استفاده از رنگ و تصاویر مثلا مستند مانند، به عنوان ترفندی برای جذاب و رنگی نشان دادن زندگی در آن سالها به كار گرفته می شود.
یكی از نماهایی كه در فیلم بسیار تكرار می شود و یك تكنیك كلاسیك برای نمایش گفتگو های دو نفره در آن سالها بوده است كلوزآپ هایی است از صحنه ی گفت و گو كه در آن یك نفر از طرفین (معمولا سخن ور) رو به دوربین و كاملا در قاب قرار دارد و قسمتی از سر و صورت مخاطب وی كه پشت به دوربین است گوشه كادر را پر نموده است. این روش نمایش در بسیاری از سكانس های میانی فیلم كه پر از بحث های دونفره است بارها تكرار می شود.
در بیش از نیمی از فیلم (نیمه ابتدایی) نماهای كلوزآپ و بعضا مدیوم جایگزین گرمای رنگ پردازی و تحرك و پركننده لختی محیط شده است و نزدیكی به بازیگر حس شخصی تر بودن آن نیمه را بیان می كند. حتی این نماها در سكانس های كمتر تكراری رینگ بوكس كه با تمركز نور بر آن در ظلمات و تاریكی اطراف، برجسته شده است، به خوبی قابل مشاهده است. گو با هر چه بسته تر گرفتن نماها از تكرار صحنه ی واید رینگ بوكس پرهیز شده است و با زاویه های بسیار متفاوت و قابل توجه در هر مسابقه از كسالت و یكنواختی آن كاسته است.
در نیمه دوم فیلم، كه می توان آن را بخش اجتماعی تر داستان نامید، كه از پایان دوران طلایی قهرمانی جك شروع می شود، با بازتر شدن نماها و بیشتر به تصویر كشیده شدن محیط اطراف قهرمانان، احساس گشادگی اجتماعی و فكری دهه 50 نسبت به دهه قبل از آن و تغییر روابط قهرمان فیلم با اطرافیان و محیط خارج به خوبی و بصورت ناخودآگاه به بیننده القا می شود.
در پایان باید به این نكته اشاره كنم كه بدلیل بسیار خوب و بالا بودن كیفیت DVD كه من تماشا كردم خیلی بهتر هنر تصویری فیلم به چشم می آمد. این خود نشانه ی چگونگي اثر بهبود تكنولوژی بر درك بهتر آثار هنری است.