تبليغاتX
سينمايي هاي من
يادداشت هاي سينمايي بهروز. سينماي جهان و سينماي ايران.

هيچ عمل مبتني به ذاتي وجود ندارد. هر عملي حاصل زنجيره اي از اعمال است كه پيش از آن روي داده اند و حاصلي داشته اند كه عمل كنوني انسان را شكل مي دهند.

بدي و خوبي علاوه بر اينكه نسبت به زمان و مكان نسبي اند نسبت به زنجيره ي اعمالي كه آنها را شكل مي دهند نيز نسبي مي باشند. حتي نسبت به موقعيتي كه ما در آن ايستاده ايم و به آن مي نگربم داراي شدت و ضعف هاي مختلفي اند.

نماهاي بزرگ فيلم از چهره ي شخصيت ها، به خصوص آنها كه قرار است دنياي مادي را ترك گويند، و تاري و تيرگي بخشي از تصوير تشكيل دهنده شان، چنان مي نمايد كه زنجيره اعمال اينان  كه ديگر قاب تصوير را پر كرده اند به جايي رسيده است كه هر آن قصد بيرون زدن از آن را دارند. فرياد مي كشند در سكوت خود خورنده ي خويش، با چهره هاي دردمندشان. درحالي كه هيچ كس قرباني نيست همه قرباني خود مي شوند. در اين لحظه هر كس مي تواند قرباني باشد. به زنجيره اعمالتان نگاه كنيد. من، تو، يا هر شخص ديگري. آن كه مي كشد در همان دم خواهد مرد.

اثر اثيري موسيقي اين فيلم كيشلوفسكي - مثل ديگر آثارش - چنان حس دلهره ي مرگ را در طول زندگي مي پروراند كه حتي از نتيجه ي علي كه ممكن است از چينش رويداد ها بگيريم موثر تر است. حس دائم مرگ در طول زندگي.

 

  • فيلم كه تموم شد هوا ديگه تاريك شده بود. چراغ رو روشن كردم، نورش اذيتم كرد. خواموشش كردم، ترس برم داشت. آباژور بالاي تخت رو روشن كردم. نورش كمه، همين قدر كه فقط بتونم به ترسم غلبه كنم، نه اينكه چشمم به دنيايي بيفته كه از فيلم افتاده بيرون و همه اتاق رو كثيف كرده.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 11:11  توسط بهروز  | 

داستان هايي كه مردگان روايت مي كنند خيلي بيشتر مرا تحت تاثير مي گذارد. بالاخره من نيز به يك نويسنده مرده بدل خواهم گشت. وقتي فيلم تمام شد ضربان قلبم از هنگامي كه با او خوابيده بودم هم بيشتر شد. بدجور گير كرده بود توي دهليزهايم.

فيلم يك بستر اجتماعي سياسي دارد كه اصل ماجرا در آن در جريان است. از آن دادگاه و مبارزات سياسي به عنوان پيكره ي اين بستر گريزي نيست. اما درد بزرگي كه فيلم نمي تواند راه حلي برايش بيابد تنهايي است. و از آن بد تر آگاهي در عين تنهايي است.

آن وقت كه مي داني اما نمي تواني. دردآور تر از اين نيست. تنها رگه اي كه تا هميشه مي توان از اين فيلم استخراج كرد اين رگه ي درگيري دروني اي است كه با مرگ آغاز مي شود. رگه هاي ديگر به مرور زمان تمام مي شوند، رنگ مي بازند، اما درد آگاهي در عين ناتواني را هيچ گاه نمي توان درمان كرد. تا روزگار برقرار است بر گرده مان سنگيني مي كند.
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 17:36  توسط بهروز  | 

كيشلوفسكي با اين فيلم منو حيرت زده كرد. نه از اين روي كه فيلم خيلي خوش ساخت يا فوق العاده اي بود. به اين دليل كه عشق رو همون طور كه انتظار داشتم، خوب، نشون ميده به مخاطب. پسرك به زن مي گويد: "دوستت دارم". زن مي پرسد: چرا؟ " در برابرش از من چه مي خواهي؟". پسرك: "هيچي."

عشق رو تو يه سكانس تعريف مي كنه. حتي انتظار نداره در برابر دوستت دارمش عكس العمل متعارف قابل انتظاري را ببيند از آن زن. نشان مي دهد كه هنوز هم مي توان به واقع كلمه دوست داشتن را تجربه كرد.

فيلم از نظر ساخت و تركيب بندي نماها هم قابل توجه است. دقت خاصي در كادر بندي دوربين لحاظ شده است. البته من خيلي زود درگير حرفش شدم و قسمت هاي زيادي را فقط با مفهومي كه بيان مي كرد درگير بودم. وقتي به خود آمدم كه بيش از نيمي از فيلم گذشته بود. به عنوان مثال آن سكانسي كه زن پس از آگاهي از بيماري پسر توي قاب شيشه اي در كريدور ساختمانشان در خود فرو مي ريزد دقيقا همان صحنه اي بود كه مي توان بهترين عكس العمل ناميدش. با كمترين كلمات بيشترين حرف ها را مي زد.

كل فيلم كم حرف است. بيشتر كنش ها و واكنش هاست كه با آدمي حرف مي زند نه ديالوگ ها. ديالوگ ها سعي مي كنند بيشتر رابطه بين اين كنش ها را تكميل كنند. حتي بسياري ارتباط هاي ايما و اشاره اي در برخي سكانس ها بيشتر به كم حرفي فيلم كمك كرده است.

اين فيلم شايد بهترين فيلم كيشلوفسكي نباشد ولي يكي از فيلم هايي است كه حرفش را بدون اينكه از بزرگي موضوعش بكاهد به ساده ترين شكل ممكن بيان كرده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 16:36  توسط بهروز  | 

یا به عبارتی زخم کهنه. زخمی که سر باز کرده و آرام آرام از آن چرک  بیرون می زند. زخمی که روح انسانی را لکه دار کرده است و زخمهایی که جسم بسیاری را به درد و نکبت گرفتار کرده است. کیشلوفسکی در یک داستان و به موازات هم این دو را در دو سطح مختلف نشان می دهد. درگیری درونی مدیری که پس از سالها به موطنش باز می گردد که سنگ بنای صنعت را استوار کند با خودش و کسانی که زمانی روحشان را جریحه دار کرده است. و البته نزاع صنعت و طبیعت در بستر یک شهر آرام در یک کشور کمونیستی و نتایج ورود این صنعت به زندگی شهروندان، در کنار طرح سوال های بنیادین در لایه های شخصیتی و ذهن مخاطب به زیبایی و در کمال احتیاط به نقد سیستم حاکم نیز می پردازد.

در این فیلم دو برخورد متفاوت، هم زمان و در گیر در یک نقطه مطرح شده است. برخورد انسان های گریزان و متنفر از هم در گیرودار عملیاتی که باید به پایان رسانند و در گیری ساختار تحول خواه در مقابل شهروندان گریزان از تغییرات گسترده در سطوح مختلف زندگی. تغییراتی که به از دست دادن آرامششان می انجامد. همه اینها درون شخصیت کارگزار کارخانه به هم می پیوندند و او را در مقابل خودش قرار می دهند. از میانه های فیلم از آنجا که در اتاق کوچک و خالی اش با خاموش و روشن کردن لامپ، به تناوب، نمای شهر در حال تغییر و تصویر خود را در شیشه می نگرد و با هم مقایسه می کند و به دنبال نسبتی بین خود و این تغییرات می گردد. نسبتی که هیچ گاه به صورت کامل برقرار نمی شود و در نهایت با همه گذشت ها از ایدئولوژی های شخصی و اجتماعی اش باز هم در شک و ناتوانی در حل این مشکل باقی می ماند. راه حل برای او فرار است. فرار و سعی در بازسازی آنچه در این مدت از دست داده است. راه حل ما چیست در گذر از این راه.

 

لینک مرتبط: http://www.mostra.org/21/english/films/cicatriz-i.htm

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 11:27  توسط بهروز  | 

فیلمی درباره ی وسوسه ی سکون و حرکت. آرامش و هیجان. حیات راکد روزمره و تحرک اجتناب ناپذیر زندگی. تجربه ی تازه ی یک تازه کار. رشد انسان در مسیر حرکتش در زندگی و گذشتن از قله های موفقیت و دره های سقوط پی یا پی.

آماتور به واقع روایت گر شکل گیری انسانی جدید است. انسانی که ناخواسته به راهی نو گام نهاده و در پی رسیدن به هدفی که به جز احساسی قلبی هیچ افقی در برابرش نمی گشاید دست به تجربیاتی بس گران می زند.

درس هایی که از دیگران، کتاب ها، فیلم ها و همه ی کنش گران خارجی میگیریم هرکدام به نوعی، در مقطعی و برای بازه خاصی می تواند راهگشایمان باشد. هرکدام پس از گذشت زمان و در زیر تجربیات جدیدتر و رویارویی های بدیع تر، براثر جسارت ها و ناتوانی ها تغییر ماهیت داده و فلسفه وجودی شان را از دست می دهند.

بدست آوردن موقعیت های جدید با از دست دادن بسیاری داشته ها همراه است. گاهی می توان در بازه ی کوتاه یا بلندی به بررسی این تغییرات پرداخت و محاسبه کرد که روی هم رفته این عوامل پیش آمده باعث پیشرفت، موفقیت و رضایت خاطر آدمی بوده اند یا به شکست انجامیده اند. در هر حال همیشه می توان به دلیلی احساس شکست را پس از هر موفقیت بزرگ لمس کرد. گاهی چیزهای کوچکی که در پی وسوسه های ناچیزمان از دست می دهیم باعث پرداخت بهایی بس بزرگ می شوند. نقاط عطف بسیاری در زندگیانسان وجود دارند که هر یک می توانند به عنوان عبور از مرحله ای و ورود به مرخله ای جدید در زندگی او تلقی شوند.

به عنوان مثال، بروز ایترس هایی که با سکسکه در فیلیپ (قهرمان این فیلم) به نمایش در می آیند عبور از آن نقاط را نشان می دهند. نقاطی که روزی جامه ی آرزو را بدر کرده و به حقیقت نزدیک شده بودند و امروز در اوج واقعیت پروبال می گشودند. همان طور که از این بلندی ها عبور می کند آدمی، دشت ها و نماهای پشت سر را و حتی موفقیت های گذشته را در راه رسیدن به بلندب های پیش رو پشت سر گذارده و گاهی از دست می دهد. حتی گاهی با نگاهی به پشت سر نمی تواند از مشاهده شان لذتی یا حتی آرامشی که در آن موج می زده است را احساس کند.

کیشلوفسکی درباره این احساس دوگانه می گوید: «بنابراین نمی دانم در پایان کدام بهتر است. فکر می کنم هر دو راه حل یا مدام با هم بودن یا به ندرت با هم بودن- ممکن است؛ و در هر دو شکل، عشق ممکن است و نیست؛ هماهنگی- نوعی هماهنگی عمومی و کلی- در هر دو صورت ممکن است و ممکن نیست و توافقی کلی با این تقدیر: و در هر دو راه حل ناهماهنگی و نفرت امکان دارد.»*

*کیسلوفسکی از زبان کیسلوفسکی/هوشنگ حسامی/انتشارات موسسه ایران.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 20:47  توسط بهروز  |