تبليغاتX
سينمايي هاي من
يادداشت هاي سينمايي بهروز. سينماي جهان و سينماي ايران.

                

یه مشت زوج خوشبخت و کاملا منطقی و پذیرنده ی واقعیات زندگی که در یک شهر کوچولوی نقلی تروتمیز با هم زندگی می کنن و یه دختر بیش فعال که از ازدواج می ترسه و 3 تا مراسم عروسی داره بدون اینکه شوهر کرده باشه و اتفاقا با نامزد های قبلی و همسراشون هم که همشهری های مهربون و دوستای خوبشن هنوز حسابی دوسته! همچی یه هلوی پوست کنده که بیا و تموشا کن. جولیا رابرتز رو نمی گم، این شهر نقلی رو می گم که نمی دونم کجای هالیووده. اگه زندگی ها به همین رو راستی و راحت الحلقومی (همینطوری مینویسنش؟) بود که این تو هست... در هر حال من از دیدن همین فیلم های ساده اندیشانه و خیال انگیزکه اتفاقا جولیا رابرز یه دوجین ازشون لای کاراش داره خوشم میاد.

اما اصل اساسی ازدواج که آخرین نامزد جولیا (مربی تراشیده و خراشیده ی بیسبال شهر روستایی زیبامون) به رقیبش یادآوری میکنه: face to face و از اون مهمتر eyes to eyes بودنه  هنگام...  خوب میشه تعمیمش داد به همه ی کارهای مهم که به عشق پهلو میزنن. میگم فقط ادای عشق رو در میارن چون در مرحله عشق هممون می دونیم که آدمیزاد!!! کور میشه. و البته از این عبارت بی مسمای آدمیزاد تعجب می کنم که... حواییزاد باید می بود. این ریچارد گر و جولیا رابرتز برا بازی کردن این نقش ها پارتنر های فوق العاده ای بودن اون دوره. تمام پلان هایی که این حالت رو دارن ، یعنی چشم تو چشم همن، احساس میکنی هر آن لب تو لب هم میشن. اما خودمونیم داستان شاهزاده ای که با اسب سفید میاد و دخترک رو باخودش میبره صداش در اومده از این همه گرته برداری های رنگارگ.

بعد از دیدن این فیلم: یک ایده بی ادبی.
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 15:8  توسط بهروز  | 

             Erin Brockovich

این جولیا رابرتز هرچی پیر تر میشه چیز تر میشه... ااا. سرو سینه جلو تر و بزن بهادر ترو قدشم که ماشالا هزار ماشالا به روزبه میگه زکی و ... حالا فقط تو فیلماش دو تا نقطه ی بارز داره که دست خودش نیست ذاتش این طوریه ربطی به هنرش نداره؛ سکسی بودنش و پاهای لختش. 5 تا فیلم دیدم ازش و در طول این دو روز کمتر از یک ساعت شلوار پاش بود. یا مینیژوپ یا هیچی!!! حالا دختره همچین خوشکلم نیستا، یه هیکلی داره و یه لوندی خاصی و ... حالا من دستم به گوشت نمی رسه و... پیف پیف

پ.ن: اوف [ف ف ف] بابام جان! این فیلمو استیون سودربرگ ساخته، داستانشم واقعیه. قضیه بوی سیاسی میده. اوه له له.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 20:7  توسط بهروز  | 

mystic_pizza

وای وای وای. این زنک ، جولیا رابرتز، خدای لوندی و محکم به زمین زدن این مردای گردن کلفته. حالا گردن کلفت از نظر مالی و بدنی و احسا سی و همه چی. اما تو این فیلم اون دختره که پرستاری از بچه ی اون مهندسه که زنش مسافرت بود حتما بیشتر جلب توجه ات رو می کنه. ووو، اصلا فکر می کنی من می تونم دربارش حرف بزنم؟؟ این همه پرهیزو اون شب هالوین و ... دلم نمی یاد تعریفش کنم باید دید. فقط... سه تا دخترن که با هم دوست و خواهر و همکارن. یکی لوندو بی خیال و دوست باز، که معل.ومه کیه، که اونی و که میخواد به همون شکل که می خواد شکار می کنه. با یه نگاه و ... یکی چرمنگ و گنده گوز که مدعیه اهل ازدواج و کهنه ی بچه شستن نیست و ووو که خودشو شوهر میده با این کاراش! یکی هم معصوم و مهربون و دنبال درس و زندگیش که میخواد بره دانشگاه و سه تا کار در طول روز انجام میدهکه یکیش پرستاری از بچه است و... یه فیلم ساده و سبک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 20:4  توسط بهروز  | 

هاه. این فیلم های آدمسازی هم عجب تلورانس کمی دارن. همین جور روندی مثل هم. دیگه بس که آیزنشتاین و امثالهم دیدیم فیلم که شرو میشه تا تهشو میری. فقط با همچین یه نموره تلورانس خواب آور. اما وسوسه ی خلقت بد دردیه ها. آخه یکی نیست بگه: پدرت خوب، مادرت خوب، ما تو وجود خودمون موندیم، تو به فکر خلق یه وجود دیگه ای ؟ مفلوک مثل خودت؟ میگم دکتر جان زیاد درس نخون. همین کارا رو کردی و فشارای روحی رو به خودت آوردی که این طوری کودکی که می خواستی متولد کنی شد چهره ی/ شخصیت دوم و سوم و چندم خودت. کاش دست خودت بود و با یه تزریق می شد شخصیت عوض کرد. هه، بازم کاش شدم. ولی آخرش اون ماهیت آتشین زنک خدمتکار دیدی چی به سر شخصیت خونخوار دکتر آورد. آی هرچی می کشیم از این حس کشنده ی زنانگی این موجود نازک و ... ووو

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 20:1  توسط بهروز  | 

        pretty woman

هی! قبلا ندیدیش؟ اصلا ندیدیش؟! عجیبه. و البته واقعی. درسته که هالیووده و هزار تا فن که وود وود می اندازه به جون تماشاچی امّا... همین فیلم هارو یه زمانی دیدم که این طوری ذهنم خراب شده! خراب؟ آره خراب. مردم میگن خراب، فاسد. شنیدی تا حالا؟!

یه سؤالی برام پیش اومد، که ... چرا زنا خودفروشی می کنن و مردا نه!؟ این هم از اون غلط های مصطلحه. یعنی این طوری تو جامعه جا افتاده. حالا یه زمانی آره، زنا کاری غیر از این نمی کردن. اما حالا چرا؟! خوب وقتی به چشم کالا نیگا می کنن به خودشون... جبر جامعه؟! چه حرفای چرندی می زنن ها! یعنی نیاز های عاطفی و جنسی خودشون کشکه؟! آها، بخاطر بچه ی کوچولویی که...یا بچه های قد و نیم قدش؟! د کور خوندی دیگه، حالا گیریم اینو کردن تو پاچشون، اگه این واقعیت رو فهمیدن و قبول کردن پس سؤال: مردایی که مثل این زنا نه هنر و کاری دارن و نه می تونن خودفروشی کنن و زن و دختری هم برا فروش ندارن!!!! چی می شن؟! آها! دزد و جنایت کار و گدا و ... خوب پس اینم یه کاریه در اون حد؟! از ناچاری؟! نمی دونم! شاید. هر کسی یه نظری داره. هر کسی یه کاری می کنه!

اه، آخه اینا جاش اینجاست؟؟ پس اون وبلاگ کوفتی خودت براچیه که اومدی وبلاگ منو خراب کردی با این کثافت کاریا! تازه از این فیلمی که من دیدم تو همچی برداشتی کردی؟ ریدی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 19:59  توسط بهروز  | 

sleeping whit the enemy

یک فیلم ... فیمینیستی! ها؟! آره. به گمانم سومین بار بود که باز هم اتفاقی دیدمش. شروع شد و نشستم به نگاه کردن. احتمال را 10-15 سالی می گذرد از این شروع های فیمینیستی. اگر زنک در خانه می ماند و کتک می خورد و مردک کور بد دل وحشی را تحمل می کرد خیلی حماسی می شد. در آن خانه ی دور از زندگی روزمره که می توانست پر از روشنفکری باشد، مثل آن همه نور که از دیوار های شیشه ای اش همه جارا روشن و نمایان می کرد. اما همین فرار زن از شوهر است که حماسه را به زیر تیغ نقد می کشد. حماسه ی قرن ها قربانی شدن زنان و فرزندانشان برای پایداری نظم موجود! نظام پهلوانان دیوانه. قهرمانان خون آشام. البته فیلم در زمانی ساخته شده است که هنوز این گریز های فیمینیستی در ابتدای راه بوده اند. هنوز تاتی تاتی می کردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 19:54  توسط بهروز  |