
اینه، فیلمی که هفته ی پیش از سفر تهران دیده بودم و اسمش یادم نبود. همینه. به گمانم به عبارتی "سبکی تحمل ناپذیر هستی" یا "بار هستی" نوشته ی میلان کوندرا. اگه اشتباه نکنم همونه که فیلمش کردن [ اقتباس بی ادبی به این میگن] و متأسفانه نخوندمش هنوز. تو کتابخونه داره خاک می خوره هنوز. [ آخ چه حالی میده تصور قیافه ی اونی که فک میکنه حالا چه کتابخونه ای دارم من] فیلم... خوب من خوشم اومد. یعنی خوب وقتی دیدمش، وقتی که باید یه همچین تجربه ای رو از بیرون و درون به موازات هم نگاه می کردم. می دیدم. که چقدر می تونه سخت باشه [که چه سخته]. مامان میگه مرده مریض بود. من سر به سرش می ذارم که نه... سالم بود اتفاقاً، خیلی حالش خوب بود. مثل اسب قوی و سالم بود. و بعد ادامه می دم که، برخلاف من که مریضم. که... بل گفته... مثل همون دلقک هاینریش بل ... مریضم ... شاید هم سالمم... ولی به همون شدت تک همسر هستم. از همین حالا... بدون هیچ بندی و البته... بگذریم...
درباره فیلم فعلا همین بس که یه جوری داره اون نیاز جسمی رو از عشق جدا می کنه. به یه شکلی. نمی دونم. شاید می خواد بگه به اون شکلی که معروف شده این رابطه هه...همچین طبیعی هم نیست!