
بعد از مدت ها، فیلمی که دوباره پس از پایان گذاشتم از ابتدا شروع شود. که ریز شوم بر روی نشانه ها. یکی به دلیل تدوین خاصش که چند داستان موازی را – 3 داستان موازی را – در هم تنیده بود و دیگر به دلیل زبانش که مجبور بودم بیشتر روی زیرنویس ها دقت کنم. حالا یک بار دیگر باید وقت بگذارم و فیلم را تماشا کنم. عشق سگی، زندگی سگی یا ... هرچی
پیوندها:

وسط فيلم مي خواستم درباره ي موسيقيش بنويسم. اون جايي كه اتوبوس وارد روستاي مرد راهنماي توريست ها ميشه. آهنگش شبيه يكي از ترانه هاي فريدون فروغي بود. و كل فيلم دقيقا به همون اندازه سنگين . با حس غليظ تنهايي.
وقتي دخترك لال شروع كرد به پيدا كردن زبون ديگه اي براي گفتن حسش، باز بيشتر اين حس تنهايي و بي زبوني ... و يك اتفاق ساده. همه ي اين داستان بزرگ طي چند ساعت توي همين دنياي كوچيك خودمون رخ داد. همين دنيايي كه از بس بزرگ و بي در و پيكره توش احساس تنهايي مي كني، و اين قدر هم كوچيكه كه...
به قول فريبرز يك گلوله ي چند گرمي كه شليك ميشه، ببين كه چطوري مي تونه همه ي دنيا رو بهم بدوزه.
يه جايي بي دليل ياد اون سكانسي افتادم كه تو فبلم بابل زن مجروح از خواب ترياك بيدار ميشه و به شوهرش ميگه بايد رفع حاجت كنه! نمي دونم چرا ولي هميشه دفع مدفوع رو عمل سكسي اي مي دونستم! و تو اين سكانس كه به نظرم سكسي ترين سكانس فيلمه از اين نگاه خيلي لذت بردم. به شدت هماهنگ، طبيعي و انساني بود!!