
مالیخولیای دنیای نویسندگان، قاتلین، ریاضیدانان و روانپریشان در دایرهی بسته ای از 23 هایی که جهان شان را فراگرفته است. جیم کری در فیلمی کاملا غیر کمدی هرچی مزه بپرونه آخرش 23 یقه شو میگیره و خون چشمهاشو کور میکنه. چشم های کور از عشقهای رویایی. راستی روانپریشی ناشی از شکستهای عشقی در زندگی یکی از تمهای کابوی نیمه شب هم هست. جالبه.
و البته راستی فیلمنامه پیچیدگی ملایم و خوشایندی دارد. میدانی و شک داری. شروع داستان: "البته ماجرا از اینجا شروع نشد"! و فیدبک به شروع ماجرا چند دقیقه پس از آغاز فیلم. و داستانی که نویسندهای دیگر نوشته است و قهرمانمان می خواند و بازیگرمان بازیاش می کند. و رنگها و روانشناسیشان. رنگ قرمز دیوار و عنوانبندی و رنگ چرک دیوار نوشتهها. رنگ سیاه قهرمان داستان و رنگ سفید دختری که خودش را کشت.

جیم کری رو دوست دارم چون همیشه زندگی رو رنگی نشون میده. بگذریم از اینکه لای چندین دو جین فیلم های ارزون قیمت سبک خانوادگی خودشو پنهون کرده. همین که اون کاری رو که راضیش میکنه انجام میده کافیه. مگه نه؟ راستی یاد ماسک افتادم. فیلمی که با هنر نمایی همین انسان ساده دل همیشگی به یکی از فانتزی های موندگار سینما تبدیل شد و ... فیلمی که جیم کری رو به اوج هنرش نزدیک کرد. به این میگن یه بده بستون سالم دو طرفه. جیم همیشه همین موجود بی غش دوست داشتنی بوده چه تو لایر لایر چه تو این فیلم. و ... همیشه میگه: هی، تو اینی، خودتو گول نزن.