
خود خود سینماست. به همان اندازه خارق العاده. تو اتاقت نشستی و به شدت از کار روزانه خسته ای. ناگهان می بینی دختری وارد اتاق میشه. تو رو نمی بینه. میره سر میز. با عجله دست کش هاشو در میاره. این جوری. بعد کیفشو خالی می کنه روی میز. یک یه سنتی و دوتا پنج سنتی میوفته بیرون. یه سنتی رو میذاره رو میز و پنج سنتی هارو میندازه تو کیفش. تو بهش نگاه میکنی. همین طوری. یه پاکت و یه کبریت بر میداره میره کنار شومینه. کبریتو که میکشه تلفن زنگ میزنه. مکث میکنه. گوشی رو بر میداره و با عصبانیت جواب میده: من هیچ وقت دستکش مشکی نداشتم. کبریت دوم رو میکشه و پاکت رو آتیش میزنه. نگاه کن. نا گهان میبینی یه مرد دیگه هم تو اتاق هست که مراقبشه.
بقیش چی میشه؟ نمی دونم، «من فقط داشتم یه فیلم می ساختم». نمی خوام از دستش بدم.
«مونرو استار» (دنیروی جوان) عاشق سینماست و البته یک نابغه تمام عیار. یک شب، بعد از سپری کردن موفقیت های پیاپی، حادثه ای رخ می دهد که همه صحنه ی فیلم برداری را می شوید و از بین می برد. در این میان درون همان سینمایی که به آن عشق می ورزد چیزی از وجود زیبای همان معشوق جلبش می کند. عشقی تازه درون همان عشق بزرگ/ زاده ی همان عشق رویایی ظاهر می شود. زاده ی همان دنیایی که هر آنچه می طلبی به تو می بخشد، هرآنچه نمی توانی به دست آوری. وقتی می یابی اش...
این نیز از جنس همان سینماست. دست که دراز کنی به لمس کردنش پوه می شود.
IMDb اقتباسی: بر اساس رمان اسکات فیتزجرالد