
يك داستان زيبا از يك نويسنده ي فوق العاده وقتي بوسيله ي يك كارگردان توانا به فيلم تبديل شود حاصل چنين فيلمي است كه به اعتراف كساني كه نسخه ي جديدي از اين داستان و با همين نام را ديده اند هنوز تأثير گذارتر و دلنشين تر است. شايد به قاعده ي فيلم هاي آن دوره از برخي از مؤلفه هاي جالب توجه امروزي مثل سكانس هاي روابط سكسي به مانند يك اثر هنري ناب نوشتاري گذشته است و تصوير آنرا به تخيل بيننده وا گذاشته است، امّا اثر بخش بودن آن روابط را نيز كه محور اصلي قصه مي باشد تحت تأثير منفي قرار نداده است و حتي اين عدم گشايش كامل رابطه ي طرفين ماجرا خود حس تعليق فيلم را بدليل عدم آگاهي مخاطب از جزئيات آن فزوني داده است.
از نظر داستاني نيز با استواري اي كه در اصل اثر وجود داشته است* بيننده را در عين آزردن و قلقلك دادن احساسات گوناگون درونش، از عشق و نفرت و حسادت و غيرت و چه و چه، به فكر وا مي دارد و با عدم نتيجه گيري از پيش آماده شده براي روايت ( با وجود نمايش بخشي از سرانجام داستان در آغاز آن) مخاطب را با شك دروني بيدارشده اي وا ميگذارد. تماشاگري كه نمي داند آيا بايد به دنبال كشف حق و باطل در اين اثر باشد و از آن زاويه به اين اثر نگاه كند و يا با ديدي منطقي تر همه ي داستان را به صورت مثالي از دنياي واقعي دريافت كرده و با بيداري حاصل شده از كنارش بگذرد و يا بگونه اي كاملا هنري با آن رابطه برقرار كرده و پس از رهايي از كلانجارهاي دروني و كمي دست و پنجه نرم كردن با كلاف سردرگم نمايش زندگي آن را به كناري نهاده و به دنبال داستان ديگري براي درگيري اي ديگرگون بگردد.
اثري است كه به قول لوليتا در سكانس پاياني آخرين ملاقات پدرخوانده- عاشق اش به آن اشاره مي كند؛ "زندگي همينه"
* به گمانم كوبريك در اجراي فيلم نامه بسيار به اصل اثر ناباكوف وفادارتر بوده است. آنهايي كه آن را خوانده اند لطفا نظر دهند تا من نيز بدانم آيا ظنم درست است يا نادرست.