یک فیلم هم من ببینم برایت تعریف کنم. از این سینمای فرانسه. در آن موضوع خاص. که نمی شود با هم دیدش. همان مشکل ارتباط برقرار کردن در آن موضوع، درباره آن کار، که ما هم داریم، داشتیم یعنی. اول در رابطه شان فقط انگار یک براوردن نیاز است. نیازی که فقط هست و نمی دانی چیست و فکر می کنی، یعنی احساس می کنی همان است. کم کم میبینی که نه، فقط همان کار با چشم های بسته نیست، نیست. تا یاد بگیری که همان هم بلدی می خواهد و خواستن می خواهد طول می کشد. بعد یک فاصله می افتد که خیلی سخت است. بعد کم کم ترمیم می شود جایش. حالا از آن رابطه یک چیزی/ یک چیزهایی یادگرفته ای که توی تو رخ داده است. و توی آن دیگری هم. خیلی خوب است. آن فاصله و آن با چشم باز دیدن. اما تجربه اگر نکنی خودت چشم هایت باز نمی شود. فقط یک تجربه را نباید هی تکرارش کرد. یک بار، یک فاصله، و تمام.

میگم سرنخ همه مشکلات بشری به همین موضوع کذایی ختم میشه؛ میگی ختم به خیر بشه ایشالا. میگم تا اینجا که همش شرارت بوده که؛ میگی شاهنامه آخرش خوشه. فایده نداره؛ با تو بحث کردن فایده نداره. نیست که تو فعلا داری خدایی میکنی، نرود میخ آهنین در سنگ. البته من تو این سنگ بزرگی که تو باشی میخ مخملین فرو کردم، دیگران راه رو، یعنی سوراخ دعا رو، گم کردن؛ تو این مکاره ی نیرنگستان. این سکوت هم از اون حرف ها است، منتهی همه ی بار گناه رو حلقه می کنه دور گردن مردک بیمار. زن ها و دخترها که اصلا آآآآآ مامان، سنبله ی نجابت. باز ملیسا پی ، اقل کم، کرم درخت رو نشون میده. آخرش جون به جونتون کنن تمایل به جنس لطیف زن دارین همتون. بقیش بابت تنوعه، گاهی.