
بد هم نیس در 13 سالگی بری تو کما و 30 ساله که شدی و همه ی این دردسرهایی که ما می کشیم رو ترک کردی بیای بیرون و یه 100 هزار دلار برنده بشی تو یه مسابقه که به شکل مسخره ای توش برنده شدی و زن رقیبتم قر بزنی و به زندگی در حال گذر مردم هم برینی / یا بشاشی و یا بالا بیاری روشون و قهرمان بشی. همچین خوب هم نیستا. پس کی میخوای بزرگ بشی تو.

هه! حالا در این شرایط خاص نابودگی، وقتی یک فیلم قشنگ و شنگول –از این نوعش که حالا بر همه مبرهن است- می بینم، به جای خالی شدن/ سبک شدن، بی معنی و کور و گنگ می شوم. ناگهان خطی که قرار است به جایی از میانه یا انتهایش نگاه کنم محو می شود. هیچ خطی نیست. تاریکی است و ناتوانی پرده نقره ای –از نوع هالیوودی مفرطش- در برآوردن عطش. عطش طلبیدن آن چیزی که شهوت نیست. حتی نیاز هم نیست. فقط یک حفره ی سیاه و تاریک و مجذوب کننده است که تو را به درون نمی کشد. فقط تشنه و در آستانه نگاهت می دارد. در این کوری و کری و جهالت مطلق، معلق در هیچ.