
زن فریبنده داستان آخرین ذرات شیرینی را با انگشت تمیز می کند. با مرد ساده و به ظاهر ابله داستان خداحافظی می کند و می رود. مرد صدایش می کند. زن که بر می گردد آخرین سکه از تمام دارایی های مرد را می بیند که به او تعارف می دهد. حالا زن فریبنده ای را می بینیم که از چیزی که نمی شناسد غافلگیر شده است. از آن حس وحشت ناکی که چشمان مرد از آن برق می زند.
زن فریبنده داستان برای سرکیسه کردن پیرمرد کچل سکرترش را با مرد به ظاهر ابله سرگرم می کند. اما به حرکت دست مرد روی لختی کمر آن زن دیگر نگاهی سرشار از حسادت و اندوه زنانه دارد تا از چشمش محو شود. چند دقیقه بعد زن فریبنده داستان کفش هایش را در آورده است و در راهرو های هتل می دود. حالا آن حس غریب زنانه همه ی دارایی اوست که می جویدش.