
مرگ رویاها، یا همچو چیزی. جادوی تصویر و موسیقی و سینما. سینمای ناب. دقیقاً همان رویایی که دنیای غیر واقعی نامیده می شود. کندن از اوهام و گام نهادن در واقعیت به غایت سخت شده است. یک جایی رویاهایمان گره خورده اند به واقعی زندگی مان. هر چند شمعون از بالای آن برج که هم نماد نزدیکی به خداست و هم دوری گزیدن از گناهکاران زمینی در حالی که به چشمانت خیره شده است از فرامین مقدس الهی می گوید: و مهمتر از همه "به خود اجازه نده که در اندیشه ای خام بسوزی"

خیلی دقیق است. بینهایت دقیق بیان شده است. با آن نافرمانی نهایی که همه ی پاکی ها و نیایش ها را تباه می کند. یک نگاه نو را به آن رویایی/ تو بهوان اندیشه ای پرتاب می کند مه راه بازگشتی از آن نیست. تو بگو مرگ فرا می رسد. غیر از این استکه مرگ و نیستی در این جهان را به حیات در جهان ای دیگر یا مثل معتقدین به تناسخ در بدنی دیگر معنا کرده اند؟! خروج از جسمیت فانی و رسیدن به جاودانگی که از اوصاف پروردگار است و ... جادوی مجازی اندیشه ها که روی نوارهای سیاه جان می گیرند و تو را / و مرا به آم اندیشیه ای بالا یا فرو می برند که در آن ... ایم.
