بعضی ها حرفی دارند برای گفتن. می خواهند ابزاری برای بیان مناسب آنچه در خود پرورانده اند، که اندیشیه می خوانندش، بیابند. بعضی ها که هنر سینما می دانند این حرف را می زند و تمام. با چیزی دل مشغولند، بازی بازی می کنند. کنه ی ذهنشان شده. تا بیرون نریزندش راحت نمی شوند، سبک نمی شوند. مثل بعضی نوشتن های ما نویسنده ها.
امّا بعضی، چنان با چیزی، تو بخوان اندیشه ای، عمیق دست به نردند که هرچه در حوالی آن فیلم می سازند یا می نویسند خالی نمی شوند. مثل من که از تو خالی نمی شوم با هر چه نوشتن هایم و یا ... بگذریم. گاهی هم آنچه می خواهند بگویند به قدری بزرگ یا عمیق یا وسیع است که هرچه می گویند یا به هر شکلی که بیان می کنند تمام نمی شود. مسعود کیمیایی را می گویی؟ مثلاً یکی او. حالا بعضی چنان هنرشان رشد می کند و در آن توان مندند که هر یک حرف را به زبان ها و با بیان های گوناگون، از زوایای گوناگون دیگر تکرار می کنند و تو لذت می بری از این که هر بار انگار حرفی نو می زنند. همه ی اینها را قبل از تماشا کردن فیلم سیمای زنی در دوردست فکر کردم و حول و حوش علی مصفا گمانه زنی می کردم.
حالا که بیست دقیقه از فیلم گذشته و تازه صدای اکتورس اصلی از پشت تلفن شروع به پای نهادن در دامنه ی اوج فیلم گذاشته است این را نوشتم.
که بگویم علی مصفا یک فکر ناب داشته است و از چیدمان عوامل فیلم، از مشاور فیلم نامه تا موسیقی و تدوین و چه و چه مشخص است که کار کرده است روی ایده اش.
صدای جذاب و معصوم کسی/ ناشناسی که تو را از پشت تلفن تهدید به خودکشی می کند! به شدت جذاب است. چه فکری می کنی؟
***
چه کسی خواب می بیند؟ دبیر ادبیاتمان، وقتی اولین انشایم را خواندم، تفقد کرد که: "... کین هنوز از طلیعه ی سحر است..." یا ... همچو چیزی. همان سؤال همیشگی مطرح است که آیا من آن پروانه ای هستم که خواب میبیند انسان است یا انسانی که خوب دیده است در حال پرواز است؟ و آن داستان خورشید که: داستان خودت را می گویی و نگاه می کنی، می بینی داستان دیگری است و داستان دیگری را بیان می کنی و باز می بینی داستان خودت است و ... داستان های تودرتو ادامه دارد. پایانی نیست. گاهی برای فرار از بطالت بیهوده عجله می کنی. می رسی و باز ... خالی است. خودت را گم کرده ای در شهر. در آینه. شهری که در حال ویران شدن است. همسایه گانت را نمی شناسی. شاید هرکدام یک آشنای دیرین باشد. شاید هرکدام از آنها خود تو باشی. این خوابی است که هر شب میبینی و هر روز صبح دوباره آن را خواهی دید. گاهی با فواصل طولانی . گاهی پشت سر هم. چنان که با هم قاطی می شوند. گاهی میان یک خواب بیدار می شوی و سر از خواب دیگری در می آوری. دوستی درآن خواب، اینجا قصد هلاکت کرده است. همسایه ی امروز در خواب فردا تو را زیر خواهد گرفت و فرار خواهد کرد.
علی مصفا پس از ساختن این فیلم، سخت دست به انتخواب می زند. ناخودآگاهش رشد کرده است. دیگر نمی نشیند به دلش هر کاری به آسانی. از این هنرمندان چند تا داریم؟ حالا... آیا حرفش را زده است و تمام؟ یا ... مانده است که چگونه تمامش کند. روایتی دیگر باید بیابد. این به دلش ننشسته است. بار دلش را کم نکرده است شاید. شاید.
کم پیدایی علی آقا!