
بارها و بارها هفت را دیده ام. هر بار بیش از پیش به این هفت گناه کبیره اندیشیده و راه آن قاتل مقدس را بیشتر پسندیده ام. اما هر بار فقط یک نکته مرا به تامل واداشته است. در این بین آن که بیگناه هلاک می شود چه حکمی دارد؟ آن زن و کودکی که قربانی یک بازی بزرگانه می شوند به چه اتهامی به مرگ محکومند! این ترس است که هر بار باز مرا قلقلک می دهد و نگاه می دارد در شک. کسی که کمر به پاک کردن جهان بسته است خود در پایان محکوم به نابودی در دادگاه خود است. این راهی نیست که همه مصلحان این روزگار می پیمایند. تفاوت جانی و نجات دهنده کجاست. چه کسی مسوول نجات بشریت و کیست که در کار نابودی اوست. شکی که هفتاد بار تکرار می شود و جوابی برای رهایی از آن نمی یابم. سوال بزرگی که فیلم از بیننده می پرسد هنوز در ذهنم بی جواب مانده است. در این ظرف پر از کثافت به چه امیدی و به سوی کدام کران آرامش می توان شنا کرد.

وقتي يك زوج سوپراستار هاليوودي در يك فيلم سرگرم كننده ي تريل-عاشقانه بازي مي كنند، فيلمي كه اكران تابستانه خواهد داشت، با آن حواشي بحث برانگيزش، نتيجه اش اين است كه تنها زاويه ديد تهيه كنندگان گيشه بوده است و تنها زاويه ديدي كه به روي مخاطبان مي گشايند سرگرمي و البته كمي دوري از كسالت است. ديدن چهره دوست داشتني و كاملا شناخته شده سكسي ترين هنرپيشه سال برروي پرده جادويي و نگاه كردن به بازي هايي كه مي شناسي و برايت آشنايند كافيست كه فكر كني از ديدن اين فيلم احساس رضايت مي كني. همين بس كه آنها كه بهترين هاي مد و سكس هاليوود هستند را به تماشا نشسته اي.
يك فيلم (نمي توان گفت عشقي) عاطفي. بيشتر، داستان سرنوشت است و بالا و پايين آن و نه آنگونه كه قهرمانش در جايي مي گويد بد اقبالي و بد قدمي او بلكه سياه بودن سق طرف مقابل يعني نامزد برادرش كه عاشق وي است و پس از ترك وي با برادر بزرگترش ازدواج مي كند! در نحوستش همين بس كه هيچ گاه بچه دار نمي شود و هر آرزوي پليدي (مرگ ديگري) كه مي كند برآورده مي شود. تنها آرزويي كه به آن نمي رسد و تنها آرزوي سپيدش همان زندگي خوب و همراه با خوشبختي در كنار معشوقش است، همو كه آرزو داشت كه مادر فرزندانش مي بود. آرزويي كه با خود به گور برد. البته اين برداشتي خرافي بود از سرنوشت يك خانواده ي بدشانس.